شریعتی در آئینه اقبال

فرایند گذار اسلام تطبیقی از سیدجمال الدین اسدآبادی به اقبال لاهوری – قسمت 13

 

ک – «پاسخ‌های وارداتی و تقلیدی» به «سوال نو سیدجمال» توسط «دو شاخه» از طایفه سوم:

در برابر دو طایفه قبلی که به این سوال سیدجمال که «چرا مسلمین پس از عزت ذلیل شدند؟» با دو مضمون کهنه و نو پاسخ دادند، طایفه سومی هم در کشورهای مسلمان پیدا شدند که به نحوی دیگر به این سوال سیدجمال پاسخ دادند. این طایفه گرچه برعکس دو طایفه اول و دوم به صورت عام جوامع مسلمین را مخاطب قرار ندادند (بلکه به صورت کنکریت و مشخص در چارچوب جامعه و کشور خود به طرح پاسخ به سوال فوق پرداختند) در خصوص پاسخی هم که به سوال سیدجمال در جامعه خاص خود دادند، خود این طایفه سوم به دو شاخه تقسیم شدند که کاملا در موضع عکس یکدیگر قرار دارند.

برای مثال در خصوص علت یابی انحطاط جامعه‌ای مثل جامعه ایران یکی از این جناح‌ها به علت پیروی از اندیشه هایدگر و احمد فردید از آنجائیکه هایدگر و احمد فردید و امروز پست مدرنیسم در غرب خود «پدیده مدرنیته را یک انحطاط برای جوامع بشر تبیین می‌کنند» این امر باعث شد تا این جناح (که در جامعه ایران سر سلسله جنبان آن جلال آل احمد می‌باشد و امروز سیدحسین نصر در مغرب زمین علم دار این پروژه است) علاوه بر اینکه اعتقاد سیدجمال جهت مقابله کردن با «انحطاط جوامع مسلمین» اشتباه بدانند، معتقدند که علت انحطاط جوامع مسلمین و جامعه ایران عکس آن علتی است که سیدجمال معتقد بود، زیرا سیدجمال عامل انحطاط جوامع مسلمین و از جمله جامعه ایران را:

اولا در تفرقه اجتماعی بین سلاطین سیاسی کشورهای مسلمان می‌دید.

ثانیا عقب ماندگی ابزاری که در راس آن‌ها نداشتن «عساکر جرار» بود به عنوان عامل دوم عقب ماندگی مسلمانان تبیین می‌کرد، و به همین دلیل حرکت سیدجمال برعکس حرکت اقبال و شریعتی و شاه ولی الله دهلوی یک حرکت صد در صد سیاسی بود و تقریبا سیدجمال در طول عمر مبارزاتی خود سخنی از بازسازی و بازتولید و بازشناسی تعلیمات دینی مطرح نکرد چراکه او معتقد بود با حرکت صرف سیاسی توسط سر پل قرار دادن دو قطب قدرت اجتماعی و سیاسی یعنی «سلاطین جبار و مقتدر جوامع مسلمین» و «سردمداران روحانیت شیعه و سنی» می‌تواند به این عوامل انحطاط مسلمین پاسخ مثبت بدهد و این خواسته‌های او که آنچنانکه خود او می‌گفت عبارت بودند از «کو آن عزت و رفعت؟ چه شد آن جبروت و عظمت؟ کجا رفت آن حشمت و اجلال؟ این مسکنت و بیچارگی مسلمین را سبب کدام است؟ این چه بلائی است که بر مسلمین نازل شده است؟ این چه حالی است که برای مسلمین پیدا شده است؟ این تنزل بی اندازه جامعه مسلمین را علت چیست؟ تمام ملوک روی زمین از نام اجداد گرامی ما بر خود می‌لرزیدند جامعه مسلمین به اجانب محتاج نبودند، لوازم زندگانی را خودشان تولید و فراهم می‌کردند لکن جملگی از دستمان رفت و به جای آن، امروز فقر و پریشانی، ذلت و احتیاج و مسکنت و بندگی و عبودیت در ما پیدا شده است چرا؟» (سیدجمال از مقالات جمالیه چاپ شده در هند) مادیت پیدا کند و در عرصه عقب ماندگی ابزاری جوامع مسلمین سیدجمال جهت پر کردن این خلاء معتقد به تکیه مدرنیته در مغرب زمین بود چراکه او قوت مدرنیته در مغرب زمین را در قوه بخار و در قوه کهربا و امثال آن می‌دید یعنی با یک نگاه ابزاری مدرنیته را تحلیل و تعریف می‌کرد.

به همین دلیل راه نجات مسلمین از عقب ماندگی ابزاری و دستیابی به «عساکر جرار» را در تکنولوژی و علوم طبیعی مغرب زمین می‌دانست لذا در این رابطه است که جناح فوق از طایفه سوم در پاسخ به سوال «علت انحطاط جوامع مسلمین» :

اولا برعکس سیدجمال که به نجات هم زمان جوامع مسلمین معتقد بود این‌ها معتقدند «راه نجات از انحطاط در جوامع مختلف مسلمین متفاوت می‌باشد و هر جامعه و کشور مسلمان باید راه خود را در چارچوب خودویژگی‌های سنتی و فرهنگی و جغرافیائی و مذهبی و اقتصادی و تاریخی و سیاسی طی کند.»

ثانیا این شاخه از طایفه سوم برعکس سیدجمال که به عقب ماندگی ابزاری جوامع مسلمان به عنوان یکی از دلایل انحطاط نگاه می‌کرد و در این رابطه معتقد به دستیابی به تکنولوژی و قوه بخار و قوه کهربا و علوم طبیعی و مدرنیته مغرب زمین بود، این‌ها خود «مدرنیته مغرب زمین را عامل انحطاط بشر و از جمله جامعه مسلمین و جامعه ایران می‌دانند» لذا در این رابطه است که این جناح معتقدند که برای «نجات جامعه ایران از انحطاط باید با مدرنیته مقابله کنیم و برای مقابله کردن با مدرنیته باید تنها به سنت‌های گذشته و موجود تکیه کنیم که مذهب در جامعه ایران و جوامع مسلمان در راس منبع این سنتهای تاریخی می‌باشد» لذا در این رابطه است که «جلال آل احمد برای سدسازی در برابر ورود مدرنیته به جامعه ایران کوشید سنت مذهبی که از نظر او همان اسلام فقاهتی در چارچوب هژمونی روحانیت حوزه‌های فقاهتی می‌باشد، زنده کند» و باز در این رابطه بود که جلال دیواری از شیخ فضل الله نوری تا خمینی بنا کرد و آنچنان این دیوار جلال آل احمد ستبر بود که حتی او مشوق خمینی جهت فاصله گرفتن از مشروطیت شد، چراکه جلال آل احمد خود «مشروطیت را هم نماینده مدرنیته و تاسی از مغرب زمین می‌دانست» و معتقد بود که این «مشروعه شیخ فضل الله نوری که در راستای اسلام فقاهتی حوزه استوار بود می‌تواند بهترین مانع در برابر نفوذ مدرنیته در جامعه ایران بشود.»

به همین دلیل جلال آل احمد برای اولین بار در تاریخ ایران به صورت رسمی از اعدام شیخ فضل الله نوری اعتراض کرد همان موضوعی که گرچه با حکم شیخ ابراهیم زنجانی نماینده چهار دوره مجلس شورای ملی انجام گرفت ولی نه تنها در عصر خودش از طرف روحانیت سیاسی اعم از آخوند خراسانی و محمد حسین نائینی و طباطبائی و بهبهانی و غیره مورد اعتراض قرار نگرفت حتی مدرس تا آخر عمر که طرفدار مشروطیت بود و با قاتل شیخ فضل الله نوری یعنی شیخ ابراهیم زنجانی در دو دوره مجلس هم دوره و همکار بود در برابر آن اعتراضی نکرد و البته خمینی هم تا سال 41 و به خصوص در کتاب «کشف الاسرار» خود که برعکس کتاب «ولایت فقیه» از مشروطیت دفاع می‌کند، اعتراضی به اعدام شیخ فضل الله نوری نداشت اما از بعد از آشنائی خمینی با کتاب «غرب زدگی» و «خدمت و خیانت» جلال آل احمد بود که خمینی به صورت رسمی با مشروطه وداع کرد و تز «ولایت فقیه» خودش در سال 48 در نجف در این رابطه مطرح کرد.

بنابراین اگر بگوئیم که «عامل تغییر رویکرد خمینی از مشروطه به ولایت فقیه جلال آل احمد بوده» سخنی به گزاف نگفته‌ایم و البته حمایت خمینی از شیخ فضل الله نوری که خود دارای مضمون اعتراض خمینی به مشروطه خواهان از آخوند خراسانی و نائینی تا مدرس می‌باشد در این رابطه شکل گرفت، به هر حال شاخه اول طایفه سوم معتقدند که جهت «نجات از انحطاط باید با تکیه بر سنت، جلو مدرنیته بگیریم و ورود مدرنیته در اشکال مختلف ابزاری و سیاسی و فرهنگی و غیره از نظر این‌ها بسترساز انحطاط در جامعه ایران می‌شود» البته در برابر شاخه اول طایفه سوم، شاخه دوم قرار دارد که دیدگاه این‌ها در پاسخ به سوال سیدجمال صورتی کاملا عکس دارد. به این ترتیب که این شاخه معتقدند که «برای نجات از انحطاط نه تنها نباید با دیوار سنت جلو مدرنیته بگیریم بلکه بالعکس تنها راه نجات از انحطاط وابستگی و تقلید شش دانگ از مغرب زمین می‌باشد» سر سلسله جنبان این دکترین سیدحسن تقی زاده و میرزا ملکم خان می‌باشد که البته این مسیر بعدا با تغییراتی به بازرگان و امروز به فرج دباغ - معروف به عبدالکریم سروش - رسیده است، بطوریکه فرج دباغ امروز با طرح نظریه «هویت سیال» در برابر نظریه «بازگشت به خویشتن» شریعتی که معتقد به هویت تاریخی و فرهنگی ایرانی – اسلامی برای مردم ایران بود و شریعتی در کادر این هویت تاریخی ایرانی – اسلامی برای جامعه ایران معتقد به بازسازی این هویت تاریخی توسط بازسازی اندیشه اسلامی بود چراکه - برعکس دید گاه جلال آل احمد که تنها معتقد به هویت سنتی برای جامعه ایران بود - شریعتی به تقدم هویت اسلامی بر هویت سنتی جامعه ایران اعتقاد داشت.

لذا در این رابطه بود که شریعتی برای زنده کردن هویت اسلامی – ایرانی جامعه ایران در دکترین «بازگشت به خویش» معتقد به بازسازی اسلام در جامعه ایران در کادر فرایند سوم پروسه بازسازی تفکر دینی و اسلام تطبیقی شاه ولی الله دهلوی و حضرت مولانا علامه محمد اقبال لاهوری شد زیرا شریعتی معتقد بود که «تا زمانیکه توسط بازسازی اسلام تطبیقی هویت ایرانی نتواند قوام تئوریک پیدا کند، امکان تحول ساختاری در جامعه ایران وجود ندارد» لذا در این رابطه بود که شریعتی در کنفرانس «از کجا آغاز کنیم؟» شعار «از مذهب باید آغاز کرد» سر داد و صد البته استراتژی و دکترین معلم کبیرمان شریعتی کاملا در موضع مقابل با جلال آل احمد قرار داشت. هر چند امروزه جریان فرج دباغ در خارج از کشور تلاش می‌کنند تا جهت سمپاشی بر علیه شریعتی و پروسه هویت‌طلبانه خود دکترین «بازگشت به خویشتن» شریعتی را در چارچوب سنت‌گرائی و ضد مدرنیته جلال آل احمد تبیین نمایند.

به هر حال شریعتی در چارچوب تبیین هویت اسلامی – ایرانی برای جامعه ایران معتقد گردید که برای ایجاد تحول ساختاری در ایران مجبوریم تا جهت قوام تئوریک بخشیدن به این هویت تاریخی اقدام به بازسازی اسلام تطبیقی بکنیم و در همین رابطه برعکس آنچه داریوش شایگان و به تقلید از او فرج دباغ می‌گویند، «پروسه ایدئولوژیک کردن اسلام دگماتیسم توسط شریعتی نه در راستای ایدئولوژیک کردن سنت‌های تاریخی ایران مانند جلال آل احمد بود بلکه بالعکس در راه استحاله اسلام دگماتیسم فقاهتی به اسلام تطبیقی جهت قوام تئوریک بخشیدن به هویت ایرانی – اسلام جامعه ایران برای ایجاد تحول ساختاری در چارچوب پاسخ به سوال سیدجمال برای نجات جامعه ایران از انحطاط بود» البته فرج دباغ جهت تکمیل پروژه ضد شریعتی خود کوشید که با طرح «هویت سیال» برای جامعه ایران سه هویت قائل بشود که عبارتند از: 1 - هویت ایرانی، 2 - هویت اسلامی، 3 - هویت غربی، در این پروژه ضد شریعتی فرج دباغ کوشید با اولویت بخشیدن به هویت غربی در چارچوب مدرنیته پروژه شاخه دوم طایفه سوم که از سیدحسن تقی زاده شروع شده بود و به بازرگان رسیده بود تکمیل نماید.

طبق این پروژه فرج دباغ با تکیه بر لیبرال سرمایه‌داری مغرب زمین و مخالفت با اسلام تطبیقی شریعتی در کادر شعار «فربه‌تر از ایدئولوژی» با تاسی از حرکت ضد شریعتی داریوش شایگان و مخالفت با پروژه سوسیالیسم در عرصه ضد سرمایه‌داری جهانی می‌کوشد که «پروژه لیبرال سرمایه‌داری و تاسی بی چون چرا به مغرب زمین و مدرنیته به عنوان تنها راه نجات از انحطاط جامعه ایران مطرح نماید» بنابراین در این رابطه است که در سومین پاسخ به سوال سیدجمال هر دو شاخه طایفه سوم چه آنهائی که تحت تاثیر دکترین جلال آل احمد و امروز سیدحسین نصر تلاش می‌کنند تا با تاسی به اندیشه هایدگر و پست مدرنیسم و احمد فردید «با نفی مدرنیته» خود مدرنیته مغرب زمین را عامل انحطاط معرفی نمایند و توسط دیوار سنت اجتماعی و مذهبی تلاش می‌کنند تا «سنت را جایگزین مدرنیته» جهت نجات از انحطاط بکنند و چه آنهائی که تحت شعار تقلید از مغرب زمین از فرق سر تا ناخن پا از سیدحسن تقی زاده تا بازرگان و امروز فرج دباغ تلاش می‌کنند تا عامل انحطاط جامعه ایران را برعکس جریان اول خود «سنت‌های اجتماعی و مذهبی و تاریخی مردم ایران تعریف کنند» و تنها راه نجات از انحطاط در پیروی و تقلید بی چون و چرا از لیبرال سرمایه‌داری مغرب زمین تعریف می‌کنند.

هر دو شاخه طایفه سوم به نحوی بر تزهای وارداتی مغرب زمین تکیه دارند چراکه آنچنانکه مطرح کردیم آبشخور اولیه اندیشه جلال آل احمد شاگردی او در کنار داریوش شایگان و داریوش عاشوری در حلقه احمد فردید به عنوان اولین سر پل انتقال اندیشه‌های ضد مدرنیته می‌باشد، آنچنانکه آبشخور اولیه اندیشه بازرگان – فرج دباغ همان اندیشه‌های وارداتی تقی زاده – ملکم خان است هر چند این دو شاخه طایفه سوم در تئوری رویاروی یکدیگر قرار دارند، ولی در تحلیل نهائی رویکرد دو گانه آن‌ها دو روی یک سکه می‌باشد.        

ادامه دارد