اقبال «پیام – آوری» برای عصر ما که از نو باید او را شناخت – قسمت 34

«متافیزیک زمان محوری اقبال» در ترازوی «متافیزیک دیالکتیک محوری شریعتی»

 

باری، بدین ترتیب است که می‌توان داوری کرد که فلسفه نیایش در رویکرد محمد اقبال و شریعتی فلسفه کنش‌گری دیالکتیک بین خدا و انسان هست. همان دیالکتیکی که در عرصه پراکسیس‌های مختلف اجتماعی و اگزیستانسی یا وجودی و طبیعی مادیت پیدا می‌کند، آنچنانکه می‌توان گفت که انسان و خدا مشترکا پراکسیسی جهت تغییر جهان و جامعه و انسان و تاریخ ایجاد می‌کنند.

سوالی که باز در اینجا قابل طرح است اینکه آیا بدون دیالکتیک در دستگاه متافیزیک شریعتی می‌توان فلسفه نیایش یا فرایند توحید انسانی را اینچنین تبیین کرد؟ از اینجا است که می‌توان نتیجه گرفت که حتی کلید قفل فهم کویریات شریعتی هم در گرو فهم دیالکتیک بین انسان و خدا هست؛ و توحید انسانی شریعتی بدون فهم این دیالکتیک، قابل فهم و شناخت نیست. باری، زمان حقیقی در دستگاه متافیزیک محمد اقبال بزرگترین فونکسیونی که دارد این است که خدای بیرون از وجود را با وجود پیوند می‌دهد و همین پیوند خدا با وجود توسط زمان حقیقی اقبال است که باعث می‌گردد تا توحید در متافیزیک محمد اقبال معنی پیدا کند، چراکه از نظر محمد اقبال بزرگترین فونکسیونی که فلسفه یونانی ارسطوئی و افلاطونی در طول بیش از هزار سال گذشته در میان مسلمین داشته است این بوده است که «خدای محیط بر وجود» و در پیوند دیالکتیکی با وجود قرآن را برای مسلمانان به «خدای بیرون از وجود» و نشسته در عالم ماوراء الطبیعه تغییر داده است. لذا در راستای این تغییر رویکرد مسلمانان به خداشناسی (توسط فلسفه یونانی ارسطوئی و افلاطونی) بوده است که جبرگرائی به‌عنوان اولین آفت آن نسبت به خدا و انسان در ذهنیت و وجدان و اعتقاد مسلمانان شکل گرفته است و مطابق این رویکرد بوده است که خدای صانع و ناظر و تماشاگر و مجبور و محصور شده در علم خود، به‌عنوان علت اولی وجود ارسطوئی و افلاطونی، جایگزین خدای مختار و با اراده و فاعل و خالق و دائماً دست به کار در خلق جدید و مدیریت کننده وجود به سوی آینده‌ای از پیش مشخص نشده، قرآن شد.

دومین آفتی که تبیین خدای بیرون از وجود فلسفه یونانی برای مسلمانان در طول بیش از هزار سال گذشته به بار آورده است، این بوده است که دوآلیسم وجودی بین روح و بدن در انسان و بین حیات و ماده در جهان و بین طبیعت و ماوراء الطبیعه در وجود و بین دنیا و آخرت در کلام، جایگزین توحید وجودی و توحید انسانی قرآن کرد. لذا در ادامه همین دو آفت مولود تبیین خدای بیرون از وجود اندیشه‌های فلسفی ارسطو و افلاطون بوده است که مسلمانان توسط جبرگرائی و دوآلیسم اعتقادی خود را از قرن چهارم هجری گرفتار انحطاط فرهنگی و انحطاط اجتماعی و انحطاط تمدنی و انحطاط انسانی کردند.

بدون تردید اگر انحطاط تمدنی و انحطاط اجتماعی و انحطاط انسانی مسلمانان مولود انحطاط فرهنگی آن‌ها تعریف بکنیم، بدون تردید باید باور بکنیم که انحطاط فرهنگی مسلمانان مولود و سنتز انحطاط خود اسلام تاریخی و انحطاط فهم ما از قرآن توسط دو آفت جبرگرائی و دوآلیسم نظری زائیده ورود اندیشه‌های فلسفی یونانی ارسطوئی و افلاطونی بوده است. بطوریکه از همان آغاز قرن دوم هجری شاهد بودیم که این جبرگرائی در عرصه‌های مختلف کلامی اشعری‌گری و عرفانی اهل تصوف و فقه اسلام روایتی، در فرهنگ مسلمانان نمودار گردید.

بدین خاطر در این رابطه بود که هنگامی که محمد اقبال لاهوری در ادامه حرکت سید جمال الدین اسدآبادی (که او در راستای انحطط‌زدائی تمدنی و اجتماعی و سیاسی مسلمانان دست به کار شده بود، اقبال پس از آسیب‌شناسی حرکت سید جمال جهت انحطاط‌زدائی جوامع مسلمان که از انحطاط‌زدائی تمدنی مسلمان شروع کرده بود و در راستای بازتولید جایگاه تمدنی گذشته مسلمانان بر سلاطین جبار و عساکر جرار و روحانیت دگماتیست حوزه‌های فقاهتی تکیه نموده بود و همین استراتژی غلط سیدجمال در راستای انحطاط‌زدائی تمدنی مسلمانان بود که از نظر محمد اقبال باعث بن بست و شکست جنبش ضد انحطاطی سید جمال شده بود) جهت بازتولید جنبش انحطاط‌زدائی سید جمال در آغاز قرن بیستم جنبش ضد انحطاط خود را از سرگرفت به دو انحراف ذهنی و عینی حرکت سید جمال پی برد (یادمان باشد که محمد اقبال در شرایطی در آغاز قرن بیستم به آسیب‌شناسی حرکت سید جمال پرداخت که از یکطرف با فروپاشی امپرطوری عثمانی در سال 1924 دستگاه خلافت اسلامی در ترکیه امروز از بین رفته بود و جوامع مسلمان در چارچوپ پروژه امپریالیستی سایکس – پیکو دچار پراکندگی و تفرقه شده بودند و از طرف دیگر با ظهور انقلاب کبیر اکتبر 1917 روسیه و ظهور کشور اتحاد جماهیر شوروی دنیای دو قطبی جایگزین دنیای تک قطبی سرمایه‌داری ماقبل آن شده بود) که این دو آفت ذهنی و عینی جنبش انحطاط‌زدائی سید جمال از نظر محمد اقبال عبارت بودند از:

اول اینکه سید جمال در آرایش و هیرارشی مؤلفه‌های مختلف انحطاط‌زده مسلمانان دچار اشتباه شده بود، چراکه سید جمال با مطلق کردن انحطاط تمدنی مسلمانان از قرن چهارم، نتوانست به جایگاه استراتژیک انحطاط فرهنگی مسلمانان پی ببرد. لذا همین امر باعث گردید تا سید جمال در راستای انحطاط‌زدائی تمدنی مسلمانان گرفتار آفت دوم حرکت خود (که تکیه بر قدرت‌های غیر مردمی و ضد مردمی اعم از سلاطین جبار و روحانیت دگماتیست حوزه‌های فقاهتی بود) بشود.

باری، بدین ترتیب بود که محمد اقبال در آرایش هیرارشی مؤلفه‌های انحطاط جوامع مسلمان (برعکس سید جمال که انحطاط تمدنی مسلمانان را عمده کرده بود) بر انحطاط فرهنگی جوامع مسلمان تکیه کرد (که از نظر محمد اقبال لاهوری انحطاط فرهنگی جوامع مسلمان از همان اواخر قرن اول هجری توسط انحطاط اسلام تاریخی و انحطاط در بد فهمیدن قرآن و انحطاط مولود ورود اندیشه‌های یونانی ارسطوئی و افلاطونی تکوین پیدا کرده بود) و بدین ترتیب بود که او تمامی مؤلفه‌های دیگر انحطاط مسلمین اعم از انحطاط تمدنی و انحطاط اجتماعی و انحطاط سیاسی مولود و سنتز همان انحطاط فرهنگی دانست و از آنجائیکه از نظر محمد اقبال لاهوری انحطاط فرهنگی مسلمانان از همان نیمه دوم قرن اول هجری مولود و سنتز انحطاط خود اسلام تاریخی توسط غلبه اندیشه‌های فلسفه یونانی ارسطوئی و غلبه اسلام روایتی بر اسلام قرآنی بود، بدین خاطر در همین رابطه بود که او جهت مبارزه با انحطاط فرهنگی مسلمانان در قرن بیستم، در چارچوب استراتژی مهندسی معکوس دریافت که جهت انحطاط‌زدائی فرهنگی مسلمانان باید از همان مسیر انحطاط‌زدائی فرهنگی مسلمان از اواخر قرن اول حرکت کنیم.

لذا بدین ترتیب بود که اقبال جهت بازسازی فرهنگی مسلمانان خود را در برایر ویرانه‌های اسلام کلامی و اسلام فقاهتی و اسلام فلسفی و اسلام روایتی دید که حاصل همه این ویرانی‌ها از نظر محمد اقبال بد فهمیدن اسلام قرآنی توسط مسلمانان بود. باری، از اینجا بود که محمد اقبال شعار: «بازسازی فکر دینی در اسلام به‌عنوان شعار محوری خود جهت بازسازی اسلام تاریخی و جهت انحطاط‌زدائی فرهنگی مسلمانان مطرح کرد»؛ بنابراین در این چارچوب بود که محمد اقبال در مانیفست اندیشه‌های خود یعنی کتاب گران‌سنگ بازسازی فکر دینی در اسلام، در راستای انحطاط‌زدائی فرهنگی توسط انحطاط‌زدائی از اسلام تاریخی و در چارچوب به چالش کشیدن فلسفه یونانی ارسطوئی و افلاطونی قبل از هر چیز موضوع جبرگرائی اسلام تاریخی را به چالش کشید، چراکه از نظر اقبال جبرگرائی اسلام تاریخی مولود ورود اندیشه‌های فلسفی یونانی ارسطو و افلاطون به فرهنگ اسلام تاریخی بوده است که در نهایت باعث شد تا خدای مجبور و محصور در علم خویش و بیرون از وجود جایگزین خدای مختار و خالق و فاعل قرآن بشود؛ و در نتیجه همین جایگزینی خدای مجبور به جای خدای مختار و فاعل و خالق قرآن، باعث شد تا انسان مجبور جایگزین انسان مختار قرآن بشود که پیامبر اسلام در طول 23 سال حرکت مدنی و مکی خود در جهت پرورش آن‌ها در عرصه فردی و اجتماعی اهتمام ورزیده بود.

بدین ترتیب بود که محمد اقبال در چارچوب پروژه اصلاح نظری و عملی خود برای مسلمانان قرن بیستم مهمترین آفت جوامع مسلمانان در رویکرد جبرگرایانه آن‌ها تشخیص داد و لذا در همین رابطه بود که اقبال در بازسازی فکر دینی خود در عرصه نظری تمامی عوامل ایجاد کننده جبرگرائی در چارچوب اسلام تاریخی در طول 14 قرن گذشته به چالش کشید، یعنی از فلسفه یونانی ارسطوئی و افلاطونی گرفته تا عرفان و تصوف گذشته مسلمانان و کلام اشعری‌گری و اعتزالی و فقه اسلام روایتی حوزه‌های فقهی توسط محمد اقبال در این رابطه به چالش کشیده شد؛ و از آنجائیکه محمد اقبال بر این باور بود که «خدای مجبور، انسان مجبور می‌سازد و خدای مختار، انسان مختار را» بنابراین در این رابطه بود که اقبال برای دستیابی به انسان مختار در جوامع مسلمان در پروژه بازسازی فکر دینی خود مستقیم به سراغ خداشناسی مسلمانان رفت، چراکه برای اصلاح عملی جوامع مسلمانان در قرن بیستم در فرایند پسا شکست جنبش انحطاط‌زدائی سید جمال در قرن نوزدهم برای اصلاح استراتژی عملی سید جمال که تکیه بر سلاطین جبار و روحانیت دگماتیست حوزه‌های فقهی کرده بود، برای محمد اقبال راهی جز این وجود نداشت جز اینکه با خودآگاهی تاریخی و اجتماعی و سیاسی جوامع مسلمان و ظهور جنبش‌های اجتماعی در جوامع مسلمانان شرایط برای اعتلای همه جانبه جنبش‌های رهائی‌بخش مسلمانان فراهم کند.

بدین ترتیب بود که محمد اقبال لاهوری کلید قفل اعتلای جنبش‌های رهائی‌بخش اجتماعی جوامع مسلمان در جبرزدائی نظری و عملی از اسلام تاریخی دید؛ و باز در این رابطه بود که محمد اقبال مانند شریعتی به استراتژی «نجات اسلام قبل از مسلمین» روی آورد، چراکه معتقد بود که عامل اصلی جبرگرائی جوامع مسلمین وجود خدای مجبور دست‌ساز فلاسفه یونانی ارسطوئی و افلاطونی و عرفان و تصوف دنیاگریز و اختیارستیز مسلمانان از آغاز تا به امروز و اسلام روایتی اختیارستیز که از همان قرن اول و در فرایند پسا وفات پیامبر اسلام تا به امروز در میان مسلمانان سنی و شیعه رواج پیدا کرده است (که البته اسلام فقاهتی دگماتیست حوزه‌های فقهی در بیش از هزار سال گذشته جوامع مسلمان نمودار و شاخص همان اسلام روایتی ویران کننده اسلام قرآنی پیامبر اسلام) هست.

باری بدین ترتیب بود که محمد اقبال دریافت که رمز اعتلای جنبش‌های رهائی‌بخش جوامع مسلمان در دستیابی به انسان مختار مسلمان در این جوامع هست و برای دستیابی به انسان مختار مسلمان در جوامع مسلمین بود که محمد اقبال این امر را در گرو دستیابی به خدای مختار قرآن دید و لذا در این رابطه بود که اقبال برای دستیابی به خدای مختار در پروژه بازسازی فکر دینی خود و در چارچوب استراتژی نجات اسلام قبل از مسلمین در کتاب گران‌سنگ بازسازی فکر دینی در اسلام و به خصوص در چهار فصل آغازین این کتاب تمام تلاش و سعی خود را بر این امر قرار داد تا توسط اصلاح خداشناسی مسلمان و جبرزدائی کردن از خداشناسی مسلمانان با تکیه بر اجتهاد در اصول و فروع، کل ساختار اسلام تاریخی، خدای مختار و فاعل و خالق قرآن پیامبر اسلام را جایگزین خدای مجبور و خدای تماشاگر و ناظر و خدای صانع و خدای علت اولی ارسطوئی بکند؛ و البته در این رابطه اقبال بر این باور بود که (آنچنانکه در فصل‌های پنجم و ششم کتاب بازسازی فکر دینی در اسلام شاهد هستیم) او توسط اصلاح نظری و توسط اولویت بخشیدن به اصلاح کلامی و توسط اصلاح در خداشناسی مسلمانان و توسط جایگزین کردن خدای مختار به جای خدای مجبور اسلام تاریخی، می‌تواند شرایط برای ظهور سنتز جدید (در جوامع مسلمین که همان انسان مسلمان مختار هست) فراهم بکند.

«پس به عقیده استاد وایتهد، طبیعت یک واقعیت ایستان نیست که در یک خلاء بالان قرار گرفته باشد، بلکه ساختمانی از حوادث است که خصوصیات یک جریان خلاق پیوسته را دارد و اندیشه آن را به سکون‌های مجزای از یکدیگر تقسیم می‌کند و از ارتباط دو جانبی این پاره‌های ساکن مفاهیم زمان و مکان حاصل می‌شود» (کتاب بازسازی فکر دینی – فصل دوم – محک فلسفی تجلیات تجربه دینی – ص 42 – 17).

«طرز نگرش علمی به طبیعت مبتنی بر ماده محض دانستن آن، وابسته به نظر نیوتونی در باره مکان یا فضا است که آن را خلاء مطلقی می‌داند که اشیاء در آن قرار گرفته‌اند. شک نیست که این طرز نگرش سبب پیشرفت سریع علوم بوده است، ولی دو شاخه شدن یک تجربه کلی به دو ناحیه مختلف ذهن و ماده، امروز علم را ناچار ساخته است که برای رفع دشواری‌های داخلی خود، مسائلی را مورد ملاحظه قرار دهد که در آغاز پیشرفت خود کاملاً نسبت به آن‌ها جاهل بوده است. نقادی شالوده‌های علوم ریاضی سخت آشکار ساخته است که از فرض یک مادیت محض و یک ماده پایدار که در فضائی مطلق قرار گرفته باشد، دیگر کاری ساخته نیست. آیا فضا یک خلاء مستقلی است که اشیاء در آن قرار گرفته‌اند و اگر همه آن‌ها را از آن بیرون آورند دست نخورده باقی می‌ماند؟» (ص 43 - س 2).

ادامه دارد