اقبال پیام – آوری برای عصر ما که از نو باید او را شناخت – قسمت چهل و شش

«عرفان نوین»، «کلام نوین»، «فقه نوین» و «فلسفه نوین» بازسازی شده اقبال و شریعتی

بر پایه «تجربه دینی» (دو مؤلفه‌ای انفسی و آفاقی)، «خدای خالق»، «انسان مختار»، «عقل برهانی استقرائی» و «پیامبر خاتم»

بدون تردید بزرگ‌ترین داوری حضرت مولانا علامه محمد اقبال لاهوری در چارچوب موتور «تجربه دینی» و پروژه جهد نظری و عملی او (بر پایه «بازسازی فکر دینی در اسلام») عبارت است از اینکه «انسان امروز بیش از هر چیز نیازمند به یک تفسیر معنوی از جهان می‌باشد» (بازسازی فکر دینی در اسلام – فصل ششم – اصل حرکت در ساختمان اسلام - ص 185 – سطر 11).

باری، داوری ما در این رابطه بر این امر قرار دارد (که چه قبل از محمد اقبال و چه بعد از او) هیچ نظریه‌پرداز و فیلسوف و متکلمی با این صراحت تاکنون در باب «نیاز مشترک همه بشریت در تاریخ سخن نگفته است». یادآوری می‌کنیم که هر چند که در داوری فلسفی و کلامی محمد اقبال (نسبت به نیاز مشترک همه بشریت در تاریخ چه در گذشته و چه در حال و چه در آینده) سه موضوع تعریف شده است (که عبارتند از: 1 - تفسیری معنوی از جهان، 2 - آزادی معنوی فرد، 3 - اصولی اساسی با اهمیت جهانی که تکامل اجتماع بشری را بر پایه معنویت هدایت کند) بدون تردید، اگر ما «آزادی معنوی فرد» در اینجا به «رابطه مستقیم و بدون واسطه و دو طرفه بین انسان و خداوند تعریف نمائیم» و «اصول اساسی جهانی که بتواند در دنیای امروز تکامل اجتماعی بشر را به صورت فراگیر و جهان‌شمول» (نه منطقه‌ای، کشوری، فرقه‌ای، مذهبی خاص و نژادی و فرهنگی) تبیین نماید (و جمع بشریت را در پای رویکرد تبعیض‌گرایانه مذهبی و نژادی و قومی و قبیله‌ای و زبانی و فرهنگی و طبقاتی قربانی و ذبح نکند) به «دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای اجتماعی کردن قدرت‌های سیاسی و اقتصادی و معرفتی در هر جامعه‌ای از جوامع مختلف بشری به صورت کنکرت و عینی تعریف نمائیم.»

پر واضح است که انجام این دو مؤلفه (قطع رابطه‌های انسانی بین خدا و انسان و نظام انسان‌شمول تکامل اجتماعی برای همه بشریت امروز) در گرو «تفسیر معنوی از جهان می‌باشد». به بیان دیگر «بدون تفسیر معنوی از جهان» هرگز ما نمی‌توانیم به «نفی واسطه‌های انسانی، بین خدا و انسان» و «نظام انسان شمول و جهان‌شمول تکامل اجتماعی برای همه بشریت امروز دست پیدا کنیم» و دلیل این امر همان است که بر پایه «نوع تبیین از جهان است که امکان تبیین از رابطه انسان با خدا و انسان با جهان حاصل می‌شود نه بالعکس.»

این جهان جنگ است چون کل بنگری / ذره ذره همچو دین با کافری

آن یکی ذره همی پرد به چپ / و آن دگر سوی یمین اندر طلب

ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون / جنگ فعلی‌شان ببین اندر رکون

جنگ فعلی هست از جنگ جهان / زین تخالف آن تخالف را بدان

ذره‌ای کاو محو شد در آفتاب / جنگ او بیرون شد از وصف و حساب

چون زذره محو شد نفس و نفس / جنگش اکنون جنگ خورشید است و بس

رفت از وی جنبش طبع و سکون / از چه؟ از انا الیه راجعون

مولوی – مثنوی – دفتر ششم – ص 352 - سطر 21 به بعد

آنچه از ابیات فوق مثنوی مولوی قابل فهم است اینکه:

اولاً در دیسکورس و منظومه معرفتی مولوی «تفسیر معنوی از جهان» تنها در دایره «إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون» (سوره بقره – آیه 156) و دایره «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (سوره قصص - آیه 28) ممکن می‌باشد؛ که البته مولوی در دایره «إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون» و «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» نه تنها «جهان معنوی» را تفسیر می‌کند، بلکه «انسان معنوی» یا (آنچنانکه در عبارات فوق محمد اقبال دریافتیم) «انسان آزاد معنوی» را هم در همین دایره تبیین و تعریف می‌کند:

از جمادی مردم نامی شدم / وز نما مردم به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی زمردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر / تا بر آرم از ملائک بال و پر

و زملک هم بایدم جستن زجو / كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ

بار دیگر از ملک پران شوم / آن چه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون / گویدم إنّا إليهِ 

رَاجعُون

مثنوی - مولوی – دفتر سوم - ص 199 و 200 - سطر 37 به بعد

ثانیاً در ابیات فوق مولوی «جنگ فعلی» را مولود «جنک کلان» وجود می‌داند:

جنگ فعلی هست از جنگ جهان / زین تخالف آن تخالف را بدان

باری، در این رابطه است که می‌توانیم داوری کنیم که «تبیین معنویت جهان» (آنچنانکه محمد اقبال لاهوری می‌گوید در دنیای امروز تنها بر پایه) «تبیین درک جدید از رابطه خداوند با جهان و انسان» استوار می‌باشد و (آنچنانکه محمد اقبال می‌گوید) این مهم تنها زمانی امکان‌پذیر می‌باشد که بتوانیم از طریق «تجربه دینی» (دو مؤلفه‌ای انفسی و آفاقی) به «شناخت خداوند و جهان (طبیعت و یا واقعیت) و انسان» دست پیدا کنیم و بدین جهت از اینجا است که محمد اقبال بر این باور است که «تجربه دینی» (دو مؤلفه‌ای انفسی و آفاقی) به عنوان «پایه تبیین جهان معنوی و انسان معنوی» برتر از «فلسفه و علم و کلام می‌باشد». به بیان دیگر، برای «تبیین معنویت جهان» (در جهان امروز، در چارچوب منظومه معرفتی محمد اقبال) باید در عرصه کلام نوین به درک جدیدی از رابطه خداوند با جهان و انسان دست پیدا کنیم.

شاید بهتر باشد که مطلب را اینچنین مطرح کنیم که برای تفسیر معنوی جهان و انسان (مطابق رویکرد تطبیقی علامه محمد اقبال لاهوری) باید «خداوند و جهان و انسان را از طریق تجربه دینی انفسی و آفاقی تجربه کنیم» بنابراین، در این رابطه اگر بخواهیم با «رویکرد تطبیقی» به منظومه معرفتی محمد اقبال نگاه کنیم، باید در عرصه مقایسه «تجربه دینی» (قرآنی اقبال) با «تجربه باطنی» (عرفان کلاسیک صوفیانه گذشته) افرادی مثل مولوی و حافظ و غیره، این مهم را به انجام برسانیم.

باری، در عرصه مقایسه اندیشه محمد اقبال با مولوی در خصوص «تبیین معنوی جهان و آزادی روحانی فرد و اصول اساسی فراگیر تبیین کننده تکامل اجتماعی انسان» (آنچنانکه محمد اقبال می‌فهمد) باید بگوئیم، در این مقایسه بین «منظومه معرفتی مولوی» با «منظومه معرفتی محمد اقبال» تفاوتی ژرف و عمیق وجود دارد. چراکه جوهر منظومه معرفتی مولوی بر «‌ مقداری دنیا و بی‌اختیاری انسان و فقر عریانی» استوار است، در صورتی که (برعکس مولوی) جوهر منظومه معرفتی محمد اقبال بر «تقدم معاش نسبت به معاد و فقر سلطانی و انسان مختار استوار می‌باشد» و همچنین ریشه و آبشخور منظومه معرفتی محمد اقبال بر «تجربه دینی» (دو مؤلفه‌ای انفسی و آفاقی) استوار می‌باشد، در صورتی که ریشه و آبشخور منظومه معرفتی مولوی بر «تجربه باطنی» (تک مؤلفه‌ای درونی) استوار می‌باشد؛ و البته در تحلیل نهائی می‌توان داوری کرد که «عرفان نوین بازسازی شده» محمد اقبال عرفانی است که بر «انسان جامعه‌گرای مختار» استوار می‌باشد، در صورتی که عرفان صوفیانه کلاسیک مولوی بر «انسان درون‌گرای، فردی و مجبور» استوار می‌باشد؛ و از اینجا است که باید بگوئیم که «عرفان نوین بازسازی شده محمد اقبال» با تمامی عرفان‌های گذشته مسلمانان در طول 13 قرن گذشته تفاوت و تمایز همه جانبه دارد. چراکه عرفان کلاسیک صوفیانه (ماقبل اقبال) «بدون استثناء همگی بر جبرگرائی اشعری‌گری استوار بوده است» و این تنها عرفان محمد اقبال (و در ادامه آن عرفان شریعتی است) که بر «خداوند مختار و انسان مختار استوار می‌باشد.»

به هر جهت لازم است که در این رابطه بر این نکته تاکید کنیم که هم اقبال و هم شریعتی در چارچوب همین «عرفان نوین مبتنی بر انسان مختار» بوده است که به دنبال «باز تبیین خداشناسی و جهان‌شناسی و انسان‌شناسی بوده‌اند». چراکه نقد اقبال و شریعتی به عرفان سنتی صوفیانه گذشته این بوده است که آنها در عرصه تجربه باطنی (تک مؤلفه‌ای درون‌گر) خودشان را «محدود به درون» می‌کردند و وارد طبیعت و تاریخ و جامعه نمی‌شدند. به بیان دیگر بزرگترین مشخصه عرفان نوین محمد اقبال و شریعتی (در سایه تکیه بر تجربه دینی به جای تجربه باطنی) اعتقاد به سه منبع شناخت، تجربه معنوی درونی و طبیعت و تاریخ به جای مطلق کردن تجربه باطنی عرفان سنتی صوفیانه بوده است.

باور اقبال و شریعتی در این رابطه بر این مبنا قرار داشته است که «متافیزیک» گذشته عرفان سنتی صوفیانه بر پایه «خدای مستبد و مطلق العنان اشاعره» باید توسط «متافیزیک خداشناسی بازسازی شده» بر پایه «خداوند خالق و مختار و دائماً در حال خلق جدید و انسان مختار حاصل تجربه دینی» تغییر کند. در عرفان بازسازی شده نوین آنچه که محمد اقبال در «اسرار خودی» و «رمز بی‌خودی» به دنبال آن می‌باشد، تبیین یک «هسته مرکزی» برای دستگاه متافیزیک خود است که این هسته مرکزی که همان «خودی» در ادبیات اقبال می‌باشد، بر «اختیار» استوار می‌باشد؛ و برعکس هسته مرکزی عرفان کلاسیک گذشته می‌باشد که بر «انسان مجبور» استوار بوده است؛ بنابراین، بدین ترتیب است که در عرفان بازسازی شده نوین محمد اقبال و شریعتی، «این عرفان بر انسان مختار استوار می‌باشد» و از اینجا است که می‌توان نتیجه‌گیری کرد که تفاوت عرفان بازسازی شده نوین اقبال و شریعتی با عرفان کلاسیک گذشته «تفاوت بین دو خداشناسی و دو انسان‌شناسی و دو جهان‌شناسی می‌باشد». برای فهم این مهم لازم است که در اینجا به طرح تفاوت منظومه معرفتی عرفان بازسازی شده و نوین محمد اقبال و عرفان کلاسیک ماقبل اقبال بپردازیم؛ که عبارتند از:

1 - رابطه عرفان نوین اقبال با عرفان سنتی کلاسیک یک رابطه پارادوکسیکال می‌باشد، به این ترتیب که در عرفان نوین محمد اقبال، عارف توسط تجربه دینی با «حفاری درونی و انفسی» (بدون آنکه نفس خود مانند عارف کلاسیک بکشد) می‌تواند به «بی‌نهایت وجود» دست پیدا کند؛ که البته این «حفاری درونی» برای «پیوند با بی‌نهایت وجود» در زبان قرآن و پیامبر اسلام و اقبال و شریعتی تحت عنوان «معراج وجودی یا اگزیستانسی» تعریف شده است؛ که مطابق رویکرد اقبال و شریعتی «پیوند با بی‌نهایت» توسط معراج وجودی در بستر «تجربه دینی انفسی» (نه تجربه باطنی عرفان کلاسیک) برای «همه انسان‌ها ممکن می‌باشد و فقط خاص پیامبر اسلام نیست.»

زمان را در ضمیر خود ندیدم / مه و سال و شب و روز آفریدم

کمان را زه کن و آماج دریاب / زحرفم نکتهٔ «معراج» دریاب

مجو «مطلق» درین دیر مکافات / که «مطلق» نیست جز نور السموات

«حقیقت» لا زوال و لا مکان است / مگو دیگر که عالم بی‌کران است

کران او «درون» است و برون نیست / درونش پست بالا کم فزون نیست

درونش خالی از بالا و زیر است / ولی بیرون او وسعت‌پذیر است

ابد را عقل ما ناسازگار است / یکی از گیر و دار او هزار است

چو لنگ است او سکون را دوست دارد / نه بیند مغز و دل بر پوست دارد

حقیقت را چو ما صد پاره کردیم / تمیز ثابت و سیاره کردیم

خرد در لامکان طرح مکان بست / چو زناری زمان را بر میان بست

مه و سالت نمی‌ارزد به یک جو / به حرف «کم لبثتم» غوطه‌زن شو

به خود رس از سر هنگامه برخیز / تو خود را در «ضمیر خود» فرو ریز

کلیات اشعار فارسی – اقبال – فصل گلشن راز جدید – ص 165 – سطر 4 به بعد

ادامه دارد