مبانی تئوریک و معرفتی «استراتژی» جنبش پیشگامان مستضعفین ایران در 44 سال گذشته (از سال 55 الی الان) – قسمت سی و چهارم

تمامی رویکردهائی که در عرصه «تحول‌خواهانه اجتماعی» جهت «تغییر راهبرد» یا «استراتژی» ارائه دهند، «ایدئولوژی» هستند

 

جزم‌گرایی و مطلق‌گرایی و دگماتیست تنها در زمانی بستر ظهور پیدا می‌کنند که «عقل برهانی استقرائی انسان در آن اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌ها به حصر کشیده شده باشند». ایدئولوژی در منظومه معرفتی اقبال و شریعتی «گفتمانی است که ساخته شده است برای دگرگون کردن و مبارزه اجتماعی و عمل اجتماعی». یادمان باشد که در رویکرد اقبال و شریعتی «جامعه اصالت دارد و فرد در بستر جامعه موجودیت پیدا می‌کند.»

حدیث بی‌خبران است با زمانه بساز / زمانه با تو نسازد تو با زمانه ستیز

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم / هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم

موج زجان رفته‌ائی تیز خرامید و گفت / هستم اگر می‌روم گر نروم نیستم

کلیات اقبال افکار – ص 236 – سطر اول به بعد

ایدئولوژی در اندیشه اقبال و شریعتی «از آنجائیکه دارای فلسفه تاریخ می‌باشند، بسترساز آن است که همه وجود دارای تاریخ هستند» و همین تاریخ داشتن همه وجود در دستگاه ایدئولوژی آنها باعث گردیده است «تا اصل تکامل در تمامی مؤلفه‌های آن در دستگاه ایدئولوژی آنها به عنوان یک اصل ثابت باشد». توجه داشته باشیم که نقد حسین حاجی فرج دباغ (معروف به عبدالکریم سروش در کتاب فربه‌تر از ایدئولوژی، از شریعتی) که ایدئولوژیک کردن اسلام توسط شریعتی را به عنوان یک ناسزا تعریف می‌کند، «از زاویه افکار لیبرال پوپر صورت گرفته است» و تمام مشخصاتی که پوپر برای ایدئولوژی‌های توتالیتر اعم از نازیسم و فاشیسم و کمونیست مطرح می‌کند، حسین حاجی فرج دباغ، با وام گرفتن از او، عین همان مشخصات، حواله اندیشه شریعتی می‌کند.

قابل توجه است که پوپر از جمله فیلسوفانی است که «سیستم‌های عقیدتی توتالیتر را تحت عنوان ایدئولوژی تعریف می‌کند» یعنی او نازیسم و فاشیسم و کمونیست را «ایدئولوژی و افکار توتالیتر می‌نامد». بدین خاطر آنچه که حسین حاجی فرج دباغ در کتاب «فربه‌تر از ایدئولوژی»، در نقد شریعتی مطرح می‌کند عبارتند از: اسلام شریعتی یا اسلام ایدئولوژیک «اسلام حرکت است» در صورتی که اسلام شیخ مرتضی مطهری «اسلام حقیقت است» و یا اسلام ابوذر «اسلام حرکت است» در صورتی که اسلام ابوعلی سینا «اسلام حقیقت می‌باشد» و یا اینکه اسلام شریعتی «اسلام تأسیس است» اما اسلام مطهری «اسلام استقرار است» و یا اسلام ایدئولوژیک فقط به درد «دوران تأسیس می‌خورد و در دوره استقرار از بین می‌رود» و یا اینکه اسلام شریعتی «یک مشت مواضع است» و یا اینکه ایدئولوژی شریعتی «دعوت به قشریت است» و یا اینکه اسلام شریعتی «دعوت به دشمن‌تراشی و دشمن‌سازی است» و یا اینکه شریعتی توسط ایدئولوژی‌سازی، «دین را به عرصه قدرت و باید و نبایدهای سیاسی کشانید» و یا اینکه شریعتی توسط شعار «امت و امامت» به دنبال «ایدئولوژیک کردن رهبر و جامعه بوده است.»

حسین حاجی فرج دباغ در نقد خود به شریعتی در کتاب «فربه‌تر از ایدئولوژی» می‌گوید: «شریعتی با ایدئولوژی کردن اسلام، دین اسلام و یا دین را به صورت حربه قدرت درآورد»، او می‌گوید «ایدئولوژی و اندیشه‌های شریعتی قدرت بقاء ندارند» چراکه ایدئولوژی شریعتی «تئوری انقلاب است نه تئوری اداره، تئوری نهضت است نه تئوری نظام، تئوری تأسیس است نه تئوری استقرار»، او می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی به دنبال مقابله و نفی فرهنگ اسلام است.»

باز او در این رابطه می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی دشمن‌ساز و دشمن‌ستیز است» چراکه بدون دشمن نمی‌تواند ادامه حیات دهد. او می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی نیاز به مفسر رسمی دارد و تفسیر ایدئولوژی شریعتی نمی‌تواند به صورت آزاد صورت بگیرد»، او می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی نیازمند به مفسران رسمی مثل طبقه روحانیت دارد». او می‌گوید «ایدئولوژی امری است که با فریب و حجاب همراه است»، باز او می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی تغییر کل دین اسلام به چند تا مواضع خلاصه شده سیاسی است». او می‌گوید «ایدئولوژی کردن اسلام توسط شریعتی برای اولین بار در جامعه ایران باعث خشن کردن دین اسلام شده است». او می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی نظام‌مند کردن دینی است که قابلیت نظام و سیستماتیزه شدن ندارد» چراکه دین اسلام بر حیرت و راز استوار می‌باشد، او می‌گوید «نه تنها اسلام بلکه هیچ دینی ایدئولوژی‌پذیر نیست و ایدئولوژی کردن دین نه ممکن است و نه مطلوب»، او می‌گوید «از آنجائیکه ایدئولوژی شریعتی بی‌تحمل و رقیب‌ناپذیر می‌باشد و غیر خودش رویکرد دیگری نمی‌تواند ببیند و تحمل کند» و معتقدین به ایدئولوژی شریعتی «دیگر نمی‌توانند تصور دیگری از رویکرد و جامعه و اندیشه دیگری داشته باشند.»

او می‌گوید «شریعتی با طرح امت می‌خواست جامعه را در قالب ایدئولوژی خود بریزد»، او می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی کارخانه پتروشیمی بود که او می‌خواست در آن تریاک را بدل به خون و اسلام را بدل به یک حربه و سلاح مبارزه بکند». اضافه کنیم که حسین حاجی فرج دباغ در نقد خودش به شریعتی، (در اصناف دینداری) او اسلام و دین شریعتی را دین معیشت‌اندیش می‌داند (نه دین معرفت‌اندیش و یا دین تجربه‌اندیش) بدین خاطر آنچه که از نقدهای فوق حسین حاجی فرج دباغ از منظومه معرفتی شریعتی برای ما قابل فهم است اینکه: «اولین نقدی که بر اسلام‌شناسی شریعتی وارد است، این است که اسلام‌شناسی شریعتی دین ایدئولوژیک است» و دین ایدئولوژیک شریعتی به دنبال «حقیقت نیست، تنها به دنبال حرکت و خشونت و دشمن‌تراشی و قشری‌گری است.» البته از آنجائیکه او شرایط فعلی دوران استقرار می‌داند دیگر برای «اندیشه شریعتی در جامعه ایران فونکسیون اجتماعی قائل نیست» و به همین دلیل اندیشه شریعتی را به دو قسمت بیگانه از هم تقسیم می‌کند، «یکی عشق و دیگر ایدئولوژی.»

داوری او در رابطه با این جداسازی مکانیکی اندیشه‌های شریعتی این است که در دوره فعلی که دوره استقرار است، «تنها عشق شریعتی که همان کویریات شریعتی می‌باشد دارای فونکسیون مثبت می‌باشد» و البته «ایدئولوژی شریعتی در این شرایط فونکسیونی ندارد» و دوره آن به پایان رسیده است؛ و البته شعار فرصت‌طلبانه او در این رابطه همان شعار: «حرکت شریعتی را باید دنبال کرد، نه دنباله‌روی» موضوع دیگری است که او در این رابطه مطرح می‌کند. اینکه طبق گفته حسین حاجی فرج دباغ «شریعتی دو مؤلفه اندیشه خودش، یعنی عشق و ایدئولوژی به ناچار به هم متصل کرده است» و از نظر حسین حاجی فرج دباغ، خود شریعتی «به منفی بودن پیوند بین عشق و ایدئولوژی واقف بوده است» و لذا در این رابطه بوده است که (طبق داوری حسین حاجی فرج) شریعتی مانند رژی دبره در کتاب «انقلاب در انقلاب»، به دنبال استمرار دوران تأسیس و عدم ورود به دوران استقرار بوده است؛ که البته از نظر حسین حاجی فرج دباغ، شریعتی «برای استمرار دوران تأسیس و عدم ورود به دوران استقرار بر مکانیزم سه مؤلفه‌ای هجرت و امر به معروف و اجتهاد تکیه می‌کند» که حاجی فرج دباغ این مکانیزم شریعتی را هم بی‌معنی می‌داند. بدین ترتیب است که حسین حاجی فرج دباغ در چارچوب نقد خود به اندیشه‌های شریعتی بر این باور است که:

اولاً اندیشه‌های شریعتی به درد همان دوران اولیه تکوین انقلاب ضد استبدادی 57 مردم ایران می‌خورد نه دوران پسا انقلاب 57 و لذا در این رابطه است که او انقلاب 57 را مولود اندیشه‌های شریعتی می‌داند نه اندیشه‌های خمینی و مطهری.

ثانیاً اندیشه‌های شریعتی در کادر اسلام ایدئولوژی و اسلام حربه و اسلام دشمن‌ساز و اسلام قشری و اسلام تفسیرناپذیر و اسلام دشمن‌ستیز و اسلام رقیب‌ناپذیر و اسلام بی‌تحمل و اسلام بی‌تسامح تعریف می‌کند.

ثالثاً انیشه‌های شریعتی یا اسلام ایدئولوژیک شریعتی را تفسیر رسمی از دین می‌داند، منهای اینکه (از نظر حسین حاجی فرج) شریعتی هیچ تفسیر دیگری از اسلام قبول ندارد، او می‌گوید «ایدئولوژی شریعتی نیاز به مفسر رسمی دارد»؛ و از اینجا است که از نظر حسین حاجی فرج دباغ ایدئولوژی شریعتی بسترساز ظهور طبقه رسمی دین می‌شود؛ و مخالفت شریعتی با روحانیت، (که طبقه رسمی دین فقاهتی می‌باشد) از نظر او در این رابطه صورت گرفته است.

رابعاً از نظر حسین حاجی فرج دباغ، شریعتی در کتاب «امت و امامت» به دنبال «ایدئولوژیک کردن دو مؤلفه رهبری و جامعه بوده است» بنابراین از نظر حسین حاج فرج، مقصود شریعتی از «امام در امت و امامت، رهبر ایدئولوژیک است و مقصود او از امت جامعه ایدئولوژیک می‌باشد.»

خامسا حسین حاجی فرج دباغ بر این باور است که شریعتی «با ایدئولوژیک کردن دین به دنبال یک امر غیر ممکن می‌باشد» چراکه از نظر حسین حاجی فرج «ایدئولوژی دعوت به قشریت است» و ایدئولوژی شریعتی باعث می‌گردد تا دین اسلام بدل بشود به 10 و 15 تا مواضع روشن، بنابراین بدین ترتیب است که حسین حاجی فرج دباغ نتیجه‌گیری می‌کند که «دین نه ممکن است، بدل به ایدئولوژی بشود و نه مطلوب». در پاسخ به نقدهای فوق حسین حاجی فرج دباغ به شریعتی باید بگوئیم که:

1 - ایدئولوژی غیر از رویکرد است، ایدئولوژی حاکم نداریم، رویکرد حاکم داریم.

2 - جوهر استراتژی شریعتی در چارچوب اسلام به عنوان ایدئولوژی، «بهبود اجتماعی در بستر رشد فرهنگ جامعه است». بدین خاطر «شریعتی هرگز نه در استراتژی و نه در ایدئولوژی به دنبال کسب قدرت سیاسی نبوده است» تا بخواهد از ایدئولوژی سلاحی برای کسب قدرت سیاسی بسازد؛ و تازه اگر بخواهیم در منظومه معرفتی شریعتی «ایدئولوژی به عنوان سلاح و حربه به کار ببریم، این سلاح تنها سلاح خودآگاهی‌ساز توده‌ها است»؛ که اندیشه‌های شریعتی در سه لایه «خودآگاهی ترویجی و خودآگاهی تبلیغی و خودآگاهی تهییجی» قابل تعریف می‌باشد.

پر واضح است که اگر ایدئولوژی در گفتمان شریعتی به عنوان سلاح خودآگاهی باشد، (نه سلاح کسب قدرت سیاسی آنچنانکه حسین حاجی فرج دیاغ در مثال «انقلاب در انقلاب» رژی دبره مطرح می‌کند) دیگر سلاح خودآگاهی نه می‌تواند دشمن‌پرور باشد و نه می‌تواند تفسیر رسمی داشته باشد و نه می‌تواند قشری باشد و نه می‌تواند اعلام 10 تا 15 تا مواضع نسخه پیچی شده باشد و نه می‌تواند محدود به دوره تأسیس باشد (نه دوره استقرار) و نه می‌تواند دشمن‌ستیز باشد.

«یکی از خوبی‌هایی که حسینیه ارشاد را بستند این است که آدرس خیلی از فکرها هم از بین رفت، بچه‌هایی که دیگر هیچ سربندی ندارند، هر هفته جزوه‌ای نمی‌گیرند...این‌ها خودشان شروع کرده‌اند به تولید کردن، تولید کننده شدن...ارزش 10 تا دانشجویی که تولید کننده‌اند از هزار تا حسینیه ارشاد که ده هزار نفر در آنجا کف بزنند بیشتر است» (م، آ - ج، 20 - ص 385).

«من معتقدم که باید از طریق دین در وجدان فردی و اجتماعی یک جامعه مذهبی حلول کرد و او را بیدار نمود و با او زبان و احساس مشترک یافت و حرف زد. این تنها راه ممکن است و تجربه‌های بسیار آن را ثابت کرده است» (م. آ - ج 23 - ص 132).

باری، بدین ترتیب است که می‌توان ایدئولوژی به عنوان سلاح کسب قدرت سیاسی با ایدئولوژی به عنوان عامل خودآگاهی اجتماعی و سیاسی و طبقاتی جدا کرد، بنابراین در این رابطه است که می‌توان داوری کرد که برای شریعتی «مسلح کردن مردم به یک فکر و اندیشه نو بسیار و بسیار مهمتر از کسب قدرت سیاسی بوده است». همچنین اضافه کنیم که برای شریعتی اسلام ایدئولوژی تنها عرصه‌ای است که در جامعه مذهبی ایران می‌تواند مردم را به یک فکر و اندیشه نو مسلح کند.

3 - شریعتی بر این باور بود که هر اقدامی برای ایجاد دگرگونی بزرگ اجتماعی بدون دگرگونی در فرهنگ آن جامعه محکوم به شکست است، تکیه او بر رویکرد ایدئولوژی در چارچوب پروژه بازسازی علامه محمد اقبال لاهوری حرکت در راستای دگرگونی بزرگ اجتماعی در جامعه بزرگ ایران بوده است.

«تا مردم به آگاهی نرسیده‌اند و خود صاحب شخصیت انسانی و تشخیص طبقاتی و اجتماعی روشنی نشده‌اند و از مرحله تقلید و تبعیت از شخصیت‌های مذهبی و علمی خود که جنبه فتوائی دارند به مرحله‌ای از رشد اجتماعی و سیاسی ارتقاء نیافته‌اند که در آن رهبران‌اند که تابع اراده و خط مشی آگاهانه آنانند...و تا متن مردم بیدار نشده باشند، هر مکتبی و هر نهضتی عقیم و مجرد خواهد ماند» (م. آ - ج 4 - ص 94 و 89).

«همه جا در طول تاریخ می‌بینیم هر جا حرکت و سازندگی وجود داشته پشتش یک بینش و یک آگاهی فکری، یک فرهنگ اعتقادی بیدار کننده و روشنگر و همچنین یک توجیه انتقادی از حرف و از عمل وجود دارد. این یک چیز مسلم بدون استثناء است، بدون استثناء» (م. آ - ج 17 - ص 163).

«انقلابی شدن بیش از هر چیز مستلزم یک انقلاب ذهنی، یک انقلاب در بینش و یک انقلاب در شیوه تفکر انسان است» (م. آ - ج 2 - ص 167).

ادامه دارد