مبانی تئوریک و معرفتی «استراتژی» جنبش پیشگامان مستضعفین ایران در 44 سال گذشته (از سال 55 الی الان) – قسمت سی و شش

تمامی رویکردهائی که در عرصه «تحول‌خواهانه اجتماعی» جهت «تغییر راهبرد» یا «استراتژی» ارائه دهند، «ایدئولوژی» هستند

 

10 - روش و شیوه شریعتی برای «تغییر» در جامعه ایران (در چارچوب گفتمان ایدئولوژی‌اش) از کانال «رشد فرهنگی و اصلاح مذهبی و بازسازی تطبیقی اسلام با روش اقبال تعریف می‌گردد». نقد سید جمال توسط شریعتی در این رابطه قابل فهم است؛ و دلیل این امر همان است که شریعتی در کادر روش و رویکرد محمد اقبال، در عرصه «انحطاط‌زدائی» جوامع مسلمین و در رأس آنها جامعه ایران، «انحطاط فرهنگی» را عامل انحطاط جوامع مسلمین و جامعه ایران می‌داند. قابل ذکر است که از قرن هشتم هجری توسط عبدالرحمن ابن خلدون تونسی (پس از انتشار کتاب گران‌سنگ دو جلدی «مقدمه تاریخ العبر» او) موضوع انحطاط‌زدائی جوامع مسلمین در دستور کار نظریه‌پردازان و اندیشمندان مسلمان قرار گرفت؛ که البته نظریه‌پردازان مسلمان در این رابطه در عرصه انحطاط‌شناسی جوامع مسلمان در چارچوب رویکرد متفاوت خودشان داوری‌های مختلفی داشته‌اند. برای مثال خود ابن خلدون عامل انحطاط جوامع مسلمان از قرن پنجم هجری، «عامل انحطاط اجتماعی یا به عبارت دیگر انحطاط مسلمانان می‌داند» در صورتی که سید جمال الدین اسدآبادی در قرن نوزدهم میلادی «عامل انحطاط جوامع مسلمان را خلاء سلاطین جبار و عساکر جرار می‌دانست» که البته با شروع نهضت روشنگری در جامعه ایران (در فرایند پسا جنگ‌های ایران و روسیه و شکست همه جانبه ایران در آن جنگ‌ها) موضوع انحطاط‌زدائی در جامعه ایران به صورت ملی و کشوری (برعکس رویکرد سید جمال که انحطاط‌زدائی به صورت انترناسیونال جوامع مسلمان مطرح می‌کرد) در آمد؛ که از آغازگران این نهضت روشنگری (منهای رویکرد عباس میرزا و میرزا تقی امیرکبیر که بر طبل مدرنیزاسیون جهت نجات از انحطاط تکیه داشتند) باید از میرزا یوسف خان مستشارالدوله و میرزا ملکم خان یاد کنیم (که برعکس میرزا تقی خان امیرکبیر و عباس میرزا که عامل انحطاط جامعه ایران را در فقدان مدرنیزاسیون تعریف می‌کردند) میرزا یوسف خان مستشارالدوله در جزوه «یک کلمه» خود برای اولین بار «عامل انحطاط جامعه ایران در فقدان قانون تعریف کرد» که البته بعد از او میرزا ملکم خان هم عامل انحطاط جامعه ایران را همان «قانون» اعلام کرد.

فراموش نکنیم که به علت فراگیر و گفتمان شدن همین قانون‌گرائی میرزا یوسف خان مستشارالدوله و میرزا ملکم خان و دیگر همفکران اینها بود که «گفتمان قانون‌گرائی باعث گردید تا گفتمان مشروطه‌خواهی که همان گفتمان مقید کردن صاحبان بالائی قدرت توسط قانون بود شکل پیدا کند». بدین خاطر هر چند که «مشروطیت به عنوان سنتز گفتمان قانون‌گرائی به صورت نخستین انقلاب دموکراتیک قاره آسیا مادیت پیدا کرد» اما با همه این احوال، از آنجائیکه «زیرساخت نظری و ذهنی مشروطیت نتوانست تا اعماق جامعه ایران نفوذ کند، در نتیجه همین امر باعث گردید که من حیث المجموع مشروطیت نتواند بستر انحطاط‌زدائی از جامعه ایران بشود» و بدین خاطر «مشروطیت با کودتای رضاخان در سال 1299 هجری که توسط امپریالیسم انگلیس برنامه‌ریزی شده بود، شکست خورد» و «استعمار در قامت رضاخان، توسط امپریالیسم انگلیس، در راستای انحطاط‌زدائی جامعه ایران، در چارچوب نظام سرمایه‌داری مسلط جهانی، مکانیزم مدرنیزاسیون کشور توسط رضاخان در دستور کار قرار داد» که البته با نافرمانی رضا شاه از انگلیس و گرایش رضاخان به فاشیسم و نازیسم در جریان جنگ بین‌الملل دوم باعث گردید تا با تبعید رضاخان توسط امپریالیسم انگلیس در شهریور ماه سال 1320 همراه با تنفس سیاسی جامعه ایران (پس از 20 سال خفقان رضاشاهی) جامعه سیاسی ایران به صورت همه جانبه موضوع انحطاط‌زدائی جامعه ایران را در دستور کار خود قرار دهند؛ که از مهمترین سنتز این فرایند ظهور مصدق و جریان جبهه ملی بود که آنچنانکه خود مصدق در دادگاه لاهه هم مطرح کرد «او سلطه امپریالیسم و استعمار بر اقتصاد و سیاست کشور ایران را عامل انحطاط جامعه ایران می‌دانست» و لذا در این رابطه بود که او توسط «ناسیونالیسم دفاعی» (نه ناسیوناسیم ارتجاعی واکنشی) به عنوان یک ایدئولوژی توانست با گفتمان‌سازی مبارزه رهائی‌بخش ضد استعماری در فرایند پسا جنگ بین‌الملل دوم، این «گفتمان ضد انحطاطی خود را به عنوان گفتمان بین‌المللی در عرصه مبارزه رهائی‌بخش خلق‌ها درآورد.»

مصدق در این عرصه دارای رویکرد دو مؤلفه‌ای نظری و عملی بود که رویکرد عملی او همان مبارزه و شعار ملی کردن صنعت نفت ایران بود (که البته مصدق توانست در این عرصه به پیروزی برسد و امپریالیسم انگلیس را به زانو در آورد) و اما در خصوص رویکرد نظری مصدق در این عرصه او در راستای انحطاط‌زدائی جامعه ایران بر این باور بود که تنها با «تقویت جامعه ایران از درون می‌توان جامعه ایران را از انحطاط نجات داد»، بدین جهت در این رابطه بود که «مصدق برای تقویت جامعه ایران از درون بر رویکرد سه مؤلفه‌ای ناسونالیسم تدافعی و دموکراسی و نهادسازی سیاسی لیبرال دموکراسی تکیه می‌کرد» که البته به لحاظ فراهم نبودن زیرساخت‌های عینی و ذهنی آن در اعماق جامعه ایران مصدق در عرصه دوم شکست خورد؛ که کودتای 28 مرداد 32 سنتز این شکست بود.

باری به همین دلیل که از بعد از کودتای 28 مرداد 32 موضوع انحطاط جامعه ایران همچنان در دستور کار نظریه‌پردازان و اندیشمندان ایران در رویکردهای متفاوت جامعه سیاسی و جامعه روشنفکری ایران قرار داشت که به صورت مشخص در این عرصه می‌توانیم از معلم کبیرمان شریعتی یاد کنیم که در فرایند پسا کودتای 28 مرداد 32 در راستای انحطاط‌زدائی جامعه ایران در دهه 40 (پس از پایان تحصیلاتش در اروپا و ورود به ایران) این مبارزه ضد انحطاطی خودش را در جامعه ایران از سر گرفت و البته آنچه در این رابطه حائز اهمیت بود اینکه شریعتی بر خلاف گذشتگان «عامل انحطاط جامعه ایران را نه در خلاء قانون دانست و نه عقب‌ماندگی از مدرنیزاسیون و مدرنیته می‌دانست و نه عامل انحطاط جامعه ایران را مانند مصدق سلطه بیگانه و استعمار خارجی تعریف می‌کرد و نه مانند مهندس مهدی بازرگان عامل انحطاط را استبداد سیاسی حاکم می‌دانست» بلکه او «عامل انحطاط جامعه ایران را در انحطاط فرهنگی می‌دید» و بدین جهت در این رابطه بود که او باور داشت که «علت‌العلل و بزرگترین عامل انحطاط جامعه ایران انحطاط فرهنگی است» که البته در رویکرد او «خود انحطاط فرهنگی در جامعه ایران هم مولود و سنتز انحطاط مذهبی می‌باشد» که باز «انحطاط مذهبی در نگاه شریعتی در جامعه ایران، مولود و سنتز همان حاکمیت اسلام دگماتیست فقاهتی تقلیدگرا و تکلیف‌محور و تعبدگرا و فردگرا می‌باشد» که توسط متولیان رسمی آن یعنی روحانیت حوزه‌های فقاهتی، نه تنها قرائت رسمی پیدا کرده است، بلکه همین متولیان رسمی اسلام دگماتیست و ارتجاعی فقاهتی (روحانیت حوزه‌های فقاهتی) عامل اصلی انحطاط حتی همین اسلام فقاهتی در هزار سال گذشته می‌باشند، بنابراین در این رابطه بود که شریعتی توسط شعار: «اسلام منهای روحانیت» و شعار: «نجات اسلام قبل از مسلمین» تلاش کرد تا موضوع انحطاط‌زدائی مذهبی و انحطاط‌زدائی فرهنگی در جامعه ایران را دنبال نماید.

پر واضح است که شعار: «بازسازی تطبیقی اسلام» (در راستای حرکت محمد اقبال) و شعار: «پروتستانیسم اسلامی» و شعار: «تصفیه منابع فرهنگی» توسط شریعتی باز در این رابطه مطرح گردید و از آنجائیکه (آنچنانکه خود او در کنفرانس «از کجا آغاز کنیم؟» مطرح می‌کند) به خاطر اینکه جامعه ایران را یک جامعه مذهبی تعریف می‌کرد، مانند هگل بر این باور بود که «در جامعه مذهبی راه سعادت و شقاوت آن جامعه از مسیر مذهب می‌گذرد» بنابراین بدین ترتیب بود که او در کنفرانس «از کجا آغاز کنیم؟» آخرین شعار و پیام خود را در این رابطه مطرح کرد و اعلام کرد که در «جامعه مذهبی ایران برای انحطاط‌زدائی فرهنگی باید از مذهب آغاز کنیم؟» و در چارچوب این شعار استراتژیک بود که او با تاسی از علامه محمد اقبال لاهوری برای تکیه بر مذهب جهت «تحول فرهنگی» (در جامعه ایران) معتقد بود که تنها با «اصلاح دینی یا بازسازی اسلام تاریخی است» که ما می‌توانیم به «اسلام تطبیقی» در جامعه ایران دست پیدا نمائیم.

گفتمان‌سازی از ایدئولوژی اسلامی توسط شریعتی در جامعه ایران، مولود همین رویکرد فرهنگ‌گرایانه شریعتی بود. چراکه شریعتی در چارچوب «اصالت فرهنگ» در جامعه ایران بود که به «ایدئولوژی» روی آورد نه در چارچوب «اصالت ایدئولوژی» به «فرهنگ» روی آورد، به عبارت دیگر شریعتی «ایدئولوژی را برای فرهنگ می‌خواست و ایدئولوژی را تنها مسیر تحول فرهنگی در جامعه ایران تعریف می‌کرد». او بر این باور بود که با پروژه ایدئولوژی اسلامی می‌توان (علاوه بر استحاله اسلام فقاهتی و مبارزه با طبقه رسمی روحانیت و مبارزه با قرائت رسمی از دین توسط طبقه رسمی روحانیت) از کانال دین به اعماق فرهنگی جامعه ایران دست پیدا کرد.

«روشنفکر نیز باید در عمق وجدان توده خودش حضور پیدا کند، بنابراین روشنفکر ما باید بفهمد که روح غالب بر فرهنگش روح اسلامی است و اسلام است که تاریخ و حوادث و زیربنای اخلاقی و حساسیت‌های جامعه‌اش را ساخته است و اگر به این واقعیت پی نبرد در جو مصنوعی و محدود خودش گرفتار می‌گردد...روشنفکر باید از تقلید و سطحی نگریستن مسائل بر حذر باشد و پی ببرد که این نقش منحط مذهبی که اکنون در میان توده‌ها وجود دارد به مذهب و فرهنگ حقیقی اسلامی که زیربنای عقاید جامعه‌اش را می‌سازد ارتباطی ندارد و تجربه ضد مذهبی مسیحیت قرون وسطی را نمی‌توان به گذشته و حال اسلام تعمیم داد. روشنفکر جامعه جبراً لازم است که اسلام‌شناس باشد...روشنفکر جامعه اسلامی قطعاً و جبراً لازم است که اسلام‌شناس باشد و آن وقت بعد از شناخت اسلام است که ناگهان دچار یک حالت انقلابی و شگفت‌انگیز و غیر قابل پیش‌بینی می‌شود و متوجه می‌گردد چه فاجعه بزرگی رخ داده و چگونه روشنفکران دیگر همه وقت و استعداد و نبوغ خودشان و مردم را با بد آغاز کردن تباه نموده‌اند و با بد فهمیدن و عوضی گرفتن‌ها و ارتباطات نامعقول و نامنطقی موجب فاجعه‌های بزرگ شده‌اند...این است که تکیه به اسلام در جامعه سنتی اسلامی، مسئولیت هر روشنفکر وابسته به این جامعه است، چه مذهبی و چه غیر مذهبی. برای غیر مذهبی به عنوان یک فرهنگ و برای روشنفکر مذهبی، در عین حال به عنوان یک عقیده نیز» (م.آ - ج 20 – ص 283 و 285 و 286 و ص 382).

11 - برای شریعتی اسلام قرآن به عنوان دین، «هم در حوزه اجتماعی دارای فونکسیون مثبت می‌باشد و هم در حوزه فردی» شریعتی «نقش دین در حوزه اجتماعی را ایدئولوژی می‌نامد». شریعتی «مخالف سرسخت حضور و دخالت دین در حوزه حکومتی است». او «دین اسلام قرآنی را یک دین جامعه‌ساز اجتماعی می‌داند». برعکس حسین حاجی فرج دباغ (معروف به عبدالکریم سروش) که «دین اسلام را یک دین فردی و خصوصی می‌داند» و به همین دلیل است که او در «فربه‌تر از ایدئولوژی» در نقد شریعتی می‌گوید: «دین به علت راز و حیرت نمی‌تواند ایدئولوژی بشود». یادمان باشد که حسین حاجی فرج دباغ اصلاً به اسلام به عنوان «دین اجتماعی و دین جامعه‌ساز اعتقادی ندارد» و تکیه او بر «مثنوی و دیوان شمس مولوی جهت بازتعریف اسلام و همچنین طرح رؤیاءهای رسولانه و خواب‌نامه بودن قرآن همه در راستای تبیین همین اسلام فردی مورد اعتقادش می‌باشد.»

«استبداد روحانی سنگین‌ترین و زیان‌آورترین انواع استبدادها در تاریخ بشر است» (م. آ - ج 4 - ص 263).

«روحانیت خود را به اعتبار روحانی بودن حاکم و زعیم مردم می‌دانند نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم» (م. آ - ج 26 - ص 632).

باری اگر بخواهیم تا اینجا یک جمعبندی داشته باشیم باید بگوئیم که:

الف – ایدئولوژی برای شریعتی «نه تبیین واقعیت واژگونه شده است»، آنچنانکه کارل مارکس می‌گوید و «نه آگاهی کاذب است» آنچنانکه فریدریش انگلس می‌گوید بلکه «یک رویکرد اجتماعی و عدالت‌خواهانه به دین اسلام می‌باشد که شریعتی با تاسی از محمد اقبال آن را ادامه غریزه می‌داند و توسط آن تلاش می‌کند تا ظرفی برای انتقال اندیشه‌های خودش قرار بدهد»؛ زیرا شریعتی از آنجائیکه «استراتژی حرکتش بر پایه تقدم تحول فرهنگی نسبت به تحول اجتماعی و تحول سیاسی در جامعه ایران قرار داده بود» و از آنجائیکه در رویکرد شریعتی «مبارزه با توتالیتاریسم فرهنگی و مذهبی» در جامعه ایران (به خاطر حاکمیت اسلام فقاهتی فردگرا و تقلیدگرا و تکلیف‌محور و تعبدگرا حوزه‌های فقاهتی روحانیت) باید «مقدم بر مبارزه با توتالیتاریسم سیاسی و توتالیتاریسم نظامی و پلیسی باشد» و «بدون مبارزه با توتالیتاریسم فرهنگی در جامعه بزرگ و رنگین کمان ایران امکان به چالش کشیده شدن توتالیتاریسم سیاسی و نظامی و پلیسی وجود ندارد» لذا به همین دلیل بود که شریعتی در راستای به چالش کشیدن اسلام دگماتیست فقاهتی مبتنی بر باید و نبایدهای فقهی فردی و تعبدی و تقلیدی و تکلیفی تلاش می‌کرد تا توسط «ایدئولوژی اسلامی خود باید و نبایدهای خودآگاهانه و انتخابی و اختیاری و اجتماعی رویکرد اسلام عدالت‌خواهانه و جامعه‌سازانه تطبیقی را آلترناتیو نظری و فرهنگی و باید و نبایدهای فردی و تقلیدی و تکلیفی و تعبدی اسلام فقاهتی حاکم بر اذهان مردم ایران بکند.»

بدین جهت در این رابطه بود که از همان آغاز تکوین اسلام ایدئولوژیک شریعتی، «جنگ نظری و عملی روحانیت جهت مبارزه با رویکرد ایدئولوژیک اسلام اجتماعی و عدالت‌خواهانه و جامعه‌سازانه شریعتی آغاز گردید» و در ادامه این «جنگ مذهب علیه مذهب» بین شریعتی و روحانیت حوزه‌های فقاهتی بود که پروژه ایدئولوژی‌سازی شیخ مرتضی مطهری از اسلام فقاهتی فردی و تکلیفی و تقلیدی و تعبدی تحت عنوان «مقدمه بر جهان‌بینی اسلام» در مبارزه نظری با ایدئولوژی شریعتی به صورت عکس‌العملی شکل گرفت؛ که البته در این رابطه «یخ ایدئولوژی‌سازی شیخ مرتضی مطهری نگرفت» و دلیل آن هم این بود که شیخ مرتضی مطهری «به صورت عکس‌العملی می‌خواست از اسلام فقاهتی دگماتیست حوزه‌های فقاهتی تقلیدگرا و فردگرا و تکلیف‌محور و تعبدگرا ایدئولوژی بسازد». آن هم ایدئولوژی‌ایی که بتواند ایدئولوژی شریعتی (که مبتنی بر اندیشه‌های خودآگاه و انتخاب و اختیار و اجتماعی و جامعه‌سازانه و عدالت‌محور بود) را به چالش بکشد.

ادامه دارد