اصول مانیفست اندیشه‌های جنبش پیشگامان مستضعفین ایران – قسمت نهم

 

بدون تردید عامل اصلی شکست جنبش‌های اجتماعی جامعه بزرگ ایران در 113 سال گذشته (از شکست جنبش اول مشروطیت با به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه تا شکست دوم مشروطیت با تیراندازی به ستارخان در باغشاه و تا شکست سوم مشروطیت که با سرکوب و کشتار سه جنبش کوچک خان در گیلان و شیخ محمد خیابانی در تبریز و کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان صورت گرفت و تا شکست مشروطیت چهارم توسط کودتای 28 مرداد 32 در فرایند پساشهریور 20 و تا شکست جنبش چریکی در دهه 40 و 50 و از همه مهمتر شکست انقلاب ضد استبدادی سال 57) «مولود شکست تئوریک آنها در عرصه نظری بوده است» چراکه در این رابطه جنبش پیشگامان مستضعفین ایران در طول 43 سال گذشته پیوسته بر این باور بوده است که تا «زمانیکه یک جنبش در عرصه تئوری شکست نخورد و به بن‌بست نرسد، هرگز و هرگز آن جنبش در عرصه عملی شکست نمی‌خورد» و به عبارت دیگر عامل اصلی شکست همه جنبش‌های گذشته حرکت 113 ساله گذشته جامعه مدنی جنبشی و اردوگاهی ایران، مولود «شکست در تئوری بوده است» و البته اگر با رویکرد دیالکتیکی به این قضیه نگاه کنیم، بدون تردید عکس این موضوع هم صادق می‌باشد؛ یعنی برای اینکه جامعه مدنی جنبشی و اردوگاهی ایران بتواند به اهداف خود دست پیدا کند و حر کت رو به جلو داشته باشد، باید بدون تردید جامعه مدنی ایران بتواند در تئوری و نظر دستاوردهای همه جانبه‌ای داشته باشد، (سخن امام علی که می‌فرماید: «حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى اسْيَافِهِم - عقل و اندیشه‌های خود را بر شمشیرهای خود سوار کنید» چیزی جز بیان این حقیقت نیست) بنابراین، در رویکرد جنبش پیشگامان مستضعفین ایران برای اینکه بتوانیم جامعه مدنی و جنبشی و اردوگاهی ایران را آسیب‌شناسی کنیم و نسبت به حرکت آنها برخورد هدایت‌گرایانه و راهبری (نه رهبری) در عرصه حرکت افقی (نه حرکت عمودی) داشته باشیم، بدون تردید مجبوریم که در «عرصه نظری توان کشف تئوری تطبیقی جامعه مدنی جنبشی و اردوگاهی 113 ساله گذشته ایران را پیدا کنیم» و قطعاً آنچنانکه فوقا هم اشاره کردیم، هرگز بدون رویکرد تطبیقی امکان کشف تئوری کنکرت جامعه مدنی ایران برای ما وجود ندارد.

یادمان باشد که در 113 سال گذشته پیشکسوتان نظریه‌پرداز ایرانی برای تبیین تئوری حرکت جامعه مدنی ایران، پیوسته با یک رویکرد انطباقی تلاش می‌کردند تا با تصویربرداری از تئوری و نظریه‌های حرکت جامعه مدنی در دیگر جوامع برای جامعه مدنی ایران کسب تئوری بکنند؛ و علی هذا بدین ترتیب بوده است که در طول 113 سال گذشته که‌ای بسا تئوری‌ها و نظریه‌های در جوامع خودشان دارای موفقیت و دستاوردهای هر چند تاکتیکی و استراتژیکی داشته است، اما همان نظریه و تئوری وقتی با رویکرد انطباقی توسط پیشکسوتان نظری جامعه مدنی جنبشی و اردوگاهی دو مؤلفه‌ای ایران در کشور ما به تجربه گذاشته شده است، نه تنها هیچ دستاوردی حتی به صورت تاکتیکی هم برای جامعه مدنی ایران به همراه نداشته است، بلکه برعکس در درازمدت تأثیر منفی هم داشته است؛ که بهترین نمونه در این رابطه جنبش چریکی دهه 40 و 50 در جامعه ایران می‌باشد که با تاسی از جنبش ضد استبدادی چریکی در کوبا (که در چارچوب نظریه رژی دبره و چه گوارا و کاسترو مادیت پیدا کرده بود) و آن نظریه در کوبا به صورت تاکتیکی هم موفق بود و جریان چریکی در کوبا هم توانستند دیکتاتوری باتیستا را در هم بشکنند و یا با تاسی از تجربه ارتش آزادی‌بخش الجزائر که در مبارزه ضد استعماری بر علیه امپریالیسم فرانسه در فرایند پساجنگ دوم بین‌الملل توانستند به صورت تاکتیکی امپریالیسم فرانسه را به زانو در آوردند، اما با کمال تأسف باید بگوئیم که وقتی که آن تجارب و تئوری‌ها و استراتژی مبارزه خلق کوبا و خلق الجزائر و حتی خلق فلسطین به صورت انطباقی توسط نظریه‌پردازان جنبش چریکی (از شهید مهندس محمد حنیف نژاد تا مسعود احمد زاده و بیژن جزنی و پرویز پویان و غیره) وارد جامعه ایران کردند، نه تنها هیچگونه دستاورد تاکتیکی و استراتژیکی برای حرکت جامعه مدنی جنبشی و اردوگاهی ایران نداشت، بلکه برعکس برای بیش از دو دهه که جنبش چریکی در جامعه بزرگ ایران به صورت گفتمان مسلط در آمده بود، این رویکرد باعث انحراف در استراتژی جامعه مدنی جنبشی و اردوگاهی ایران شد که البته خروجی نهائی این جنبش آن گردید که شاهد بودیم که درست در زمانی که از «سال 56 موتور بزرگ یا جامعه مدنی جنبشی و اردوگاهی ایران بر علیه استبداد و دیکتاتوری رژیم توتالیتر و کودتائی پهلوی به حرکت در آمد، جنبش چریکی و پیشاهنگ سه مؤلفه‌ای چریک‌گرا و ارتش خلقی و تحزب‌گرای لنینیستی غایب بودند» و یا محصور در زندان‌ها شاه بودند و انتظار آن می‌کشیدند تا موتور بزرگ در زندان به سراغ آنها برود و آنها را از زندان‌های رژیم توتالیتر و کودتائی پهلوی آزاد بکند.

چه کسی امروز می‌تواند این حقیقت را انکار کند که جنبش چریکی جامعه ایران در دهه 40 و 50 آنچنان هزینه‌هائی عظیمی با فداکاری همه جانبه انسانی پرداخت کردند که در مقیاس با دیگر جنبش خلق‌های دیگر اصلاً و ابداً قابل مقایسه نمی‌باشد. ولی در این رابطه باید به صورت شفاف داوری کنیم که «ارزش‌گزاری بر حرکت جنبش‌ها تنها در چارچوب سقف فداکاری و ایثار خلاصه نمی‌شود بلکه مهمتر از آن، دستاورد نظری و عملی آن جنبش‌ها است که در درازمدت می‌تواند به عنوان عامل ارزش‌گزاری آن جنبش‌ها مطرح گردد.»

باری، در این رابطه است که داوری نهائی ما بر این امر قرار دارد که «عامل اصلی شکست تمامی جنبش‌های 113 سال گذشته حرکت جامعه مدنی جنبشی و خودبنیاد و اردوگاهی ایران همین رویکرد انطباقی نظری نسبت به تئوری‌های دیگر جوامع بوده است». طرح بن‌بست جنبش چریکی ایران در دهه 40 و 50 که فوقا مطرح کردیم، تنها یک مشت بود برای نمونه خروار و اگر نه در خصوص جنبش‌های دیگر همین آسیب‌شناسی قابل تکرار می‌باشد. برای مثال هرگز «در تبیین علل و دلایل شکست حزب توده ایران در پروسه 78 سال پساشهریور 20 نباید بر اعدام‌ها و کشتار مهره‌های این حزب در دو رژیم توتالیتر پهلوی و مطلقه فقاهتی حاکم بسنده کنیم» بلکه برعکس در تبیین شکست این حزب (که برای یک دهه در فرایند پساشهریور 20 به عنوان بزرگ‌ترین حزب کمونیست قاره آسیا بعد از حزب کمونیست چین و حزب کمونیست هند بود) باید نخست به «شکست تئوری این حزب تکیه کنیم» و بر این باور باشیم که «حزب توده قبل از اینکه توسط دستگاه‌های چند لایه‌ای سرکوب‌گر دو رژیم توتالیتر پهلوی و مطلقه فقاهتی حاکم شکست بخورد و به زانو در آید، در عرصه تئوری خود شکست خورده بود» و همان شکست در تئوری خودش بود که بعداً در عرصه میدانی، آن شکست مادیت عملی پیدا کرد.

در خصوص «شکست تئوری حزب توده باید عنایت داشته باشیم که عامل اصلی شکست تئوری و نظری حزب توده، همان رویکرد انطباقی به تجارب و تئوری‌های انقلاب اکتبر روسیه بود» که البته همان رویکرد انطباقی باعث گردید که تا پایان عمر حزب توده دنباله‌رو حزب کمونیست شوروی بشود؛ و در چارچوب همان رویکرد انطباقی حزب توده به حزب کمونیست شوروی بود که در دوران 27 ماهه دولت مصدق (در برابر شعار «ملی کردن صنعت نفت» دکتر محمد مصدق) حتی «شعار واگذاری نفت شمال ایران به شوروی مطرح می‌کرد و در زمانی دیگر از رژیم مطلقه فقاهتی خمینی به عنوان یک رژیم ضد امپریالیستی در برابر جنبش خلق ایران حمایت می‌کرد». بدون تردید هر دو رویکرد فوق حزب توده دو روی یک سکه می‌باشند که بر خواسته از همان رویکرد انطباقی حزب توده هستند. البته در این رابطه باز هم تاکید می‌کنیم که گرچه جنبش پیشگامان مستضعفین ایران در این رابطه بر این باور است که «حزب توده، قبل از شکست عملی و میدانی در دو رژیم توتالیتر پهلوی و مطلقه فقاهتی حاکم در عرصه تئوری و نظری و رویکرد انطباقی خود شکست خورده بود» و همان شکست نظری و تئوریک حزب توده بود که باعث گردید تا بعداً در عرصه میدانی این شکست مادیت پیدا نماید، ولی هرگز این داوری ما در باب شکست تئوریک و نظری حزب توده نباید تداعی کننده آن باشد که خود تئوری‌های زائیده انقلاب اکتبر 1917 روسیه در جامعه روسیه هم نتوانسته دستاوردهای تاکتیکی مثبتی داشته باشد. هر چند که از نظر ما «عامل اصلی فروپاشی شوروی در دهه آخر قرن بیستم، همان فروپاشی تئوریک حزب – دولت لنین در عرصه استراتژی بوده است». ولی در این جا باز هم تاکید می‌کنیم که در عرصه تاکتیکی لنین در بستر تئوری حزب – دولت خود، توانست توسط انقلاب اکتبر روسیه موفق بشود. هر چند که همین لنین در درازمدت و در عرصه استراتژی شکست خورد و همین شکست تئوری حزب – دولت لنین بود که باعث فروپاشی شوروی و مارکسیسم دولتی در قرن بیستم شد.

اضافه کنیم که همین تئوری حزب – دولت لنین و تئوری جنگ درازمدت توده‌ای مائو بود که باعث گردید که در قرن بیستم کمونیست‌ها بیش از 100 میلیون نفر در جهان بکشند و قرن بیستم را بدل به قرن فاجعه‌ها بکنند؛ و همچنین همین تئوری حزب – دولت لنین بود که سنتز آن ظهور هیولای استبداد و دیکتاتوری استالین در شوروی شد و باز هم اضافه کنیم که همین تئوری حزب – دولت لنین بود که باعث پذیرش دیکتاتوری پرولتاریای کارل مارکس به عنوان شکل حکومت در روسیه پساانقلاب 1917 گردید؛ و باز هم اضافه کنیم که همین تئوری حزب – دولت لنین بود که باعث گردید تا تمامی انقلاب‌های قرن بیستم به سمت رویکرد تک حزبی و استبداد نوع کاسترو در کوبا بروند و باز هم اضافه کنیم که همین رویکرد حزب – دولت لنین بود که باعث گردید تا تمامی جنبش‌های مارکسیستی و کمونیستی قرن بیستم به عنوان دنباله‌رو حزب کمونیست شوروی در آیند و یا به قول خلیل ملکی «تمامی احزاب کمونیست کشورهای غیر شوروی در قرن بیستم، بدل به انتری بشوند که ناسیونالیسم شوروی بود»؛ و همچنین همین تئوری حزب – دولت لنین بود که برعکس آنچه که لنین می‌گفت، «نه تنها حزب نتوانست ابزار تدارک انقلاب برای به قدرت رساندن طبقه کارگر بشود، بلکه برعکس خود حزب جایگزین طبقه کارگر شد و قدرت را تمام عیار در چنگ خود گرفت»؛ و باز همین تئوری حزب – دولت لنین بود که برعکس رویکرد کارل مارکس (که معتقد به آگاهی طبقه کارگر از طریق پراکسیس عملی نظری خود کارگران بود) لنین معتقد به انتقال آگاهی به طبقه کارگر از طریق برون از طبقه توسط روشنفکران شد یعنی همان رویکرد فاجعه آمیزی که از سال 53 تا 55 جریان اپورتونیستی کودتاگر درون سازمان مجاهدین خلق به عنوان تئوری کودتای خود مطرح کردند و بر پایه اعتقاد به انتقال آگاهی توسط پیشاهنگ به طبقه کارگر بود که علاوه بر اینکه خود را نماینده طبقه کارگر ایران تعریف می‌کردند و علاوه بر اینکه تقی شهرام در بیانیه تغییر ایدئولوژی سازمان، کودتای نظری و عملی درون سازمان مجاهدین خلق را بر پایه استحاله مناسبات تولید جامعه ایران تبیین و تحلیل می‌کرد، از همه مهمتر اینکه حتی در چارچوب تئوری حزب – دولت لنین مخالفین کودتای نظری و عملی درون سازمان مجاهدین خلق را به کارگری اجباری می‌فرستادند تا توسط پرولتریزه شدن آنها تن به کودتای نظری و عملی آنها بدهند.

باز در چارچوب همین تئوری حزب – دولت لنین بود که استالین معتقد به ساختن سوسیالیسم در یک کشور شد و اعلام کرد که ما در روسیه سوسیالیسم را می‌سازیم و تمامی کمونیست‌های جهان موظفند که از سوسیالیسم ما حمایت کنند؛ و از سوسیالیسم ما الگوبرداری نمایند؛ که همین رویکرد انحرافی استالین در چارچوب رویکرد انحرافی حزب دولت لنین باعث گردید تا شوروی به عنوان الگوی سوسیالیسم استالین در جهان سرمایه‌داری به عنوان یک جزیره در آید، آنچنانکه چرچیل خطاب به ترومن پس از شکست فاشیسم و نازیسم در جنگ جهانی دوم گفت: «قبل از اینکه چکمه‌های نظامی خود را در آوریم، باید کار شوروی و استالین را یکسره کنیم»؛ و باز در چارچوب همین تئوری حزب دولت لنین بود که در فرایند پساانقلاب اکتبر 1917 لنین با نفی مجلس موسسان و نفی حق رأی دهقانان و دیگر زحمتکشان روسیه و محدود کردن حق رأی به کارگران روسیه دموکراسی را در پای سوسیالیسم دولتی تزریق شده از بالا ذبح کرد؛ و سوسیالیسم حزبی نخبه‌گرایانه تزریق شده از بالا را جایگزین دموکراسی سه مؤلفه‌ای تکوین یافته از پائین کرد. همچنین در رابطه با تئوری حزب دولت لنین بود که خود لنین دموکراسی و سوسیالیسم به عنوان یک پروسه جنبشی تکوین یافته از پائین بدل به یک پروژه جهت کسب قدرت سیاسی حزب و نخبگان کرد.

باری، نکته‌ای که در این رابطه طرح آن در اینجا خالی از عریضه نمی‌باشد، اینکه با همه نواقصی که ما فوقا در باب تئوری و حرکت لنین در روسیه پساانقلاب 1917 مطرح کردیم، لازم است که به این نکته هم اشاره کنیم که پروژه حزب طراز نوین لنین در فرایند پیشاانقلاب 1917 روسیه، فونکسیون مثبت تاکتیکی در سازماندهی مردم روسیه داشته است، چراکه به هر حال این تئوری در چارچوب شرایط خود ویژه روسیه قبل از انقلاب، یک تئوری تطبیقی بوده است، نه انطباقی. هر چند که آن تئوری تطبیقی لنین در آن شرایط در عرصه مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی مطرح بود؛ و لذا در چارچوب همین جوهر کنکرت تئوری حزبی پیش از انقلاب 1917 روسیه بود که در سال 1912 وقتی از لنین در باب تعداد اعضای حزب بلشویک سؤال می‌کنند، می‌گوید: «تعداد اعضای حزب بلشویک از تعداد انگشتان یک دست بیشتر نیست»؛ اما در سال 1917 یعنی پنج سال بعد در فرایند انقلاب فوریه روسیه و در آستانه به قدرت رسیدن کرنسکی وقتی از لنین در باب تعداد اعضای حزب بلشویک سؤال می‌کنند، «تعداد اعضای حزب بلشویک را 25 هزار نفر اعلام می‌کند»؛ یعنی حزب بلشویک در طول 5 سال بین 1912 تا 1917 تعداد اعضای خودش از 5 نفر به 25 هزار رسانیده است که خود این امر نشان دهنده آن می‌باشد که رویکرد لنین در عرصه تئوری حزب پیشاهنگ جهت سازماندهی نخبگان به صورت تاکتیکی امری مثبت بوده است.

البته این افزایش اعضا نباید با افزایش حزب توده در دهه پساشهریور 20 یکی دانست، چراکه آنچنانکه فوقا مطرح کردیم، حزب توده در دهه پساشهریور 20 در چارچوب وابستگی انطباقی به حزب کمونیست شوروی دوران استالین بود که توانست به آن قدرت حزبی در داخل کشور دست پیدا کند نه مانند لنین توسط کشف تطبیقی و کنکرت تئوری حزب در کشور عقب‌مانده و دهقانی روسیه.

ادامه دارد