شکست و ناکامی «انقلاب ضد استبدادی سال 57 مردم ایران» چگونه قابل تبیین است؟ - قسمت پنجم

 

باز همین عملکرد مجلس اول و دوم پارلمان مشروطیت بود که باعث گردید تا مجلس «شورای ملی به عنوان نگین انقلاب مشروطیت تعریف بشود» و همچنین توسط همین پارلمان مشروطیت بود که جامعه ایران توانست «در خلاء کامل پیش‌شرط‌های اجتماعی یک جامعه مدرن و دموکراتیک (اعم از گستردگی شهرنشینی و گستردگی طبقه متوسط شهری و گستردگی تحصیلات و سواد عمومی) ساختار ایلیاتی گذشته جامعه ایران را به یک ساختار مدرن تبدیل نماید و شکل دولت در جامعه ایران را مدرن نماید» و در جامعه ایران «شهروندی را جایگزین رعیت و حق و حقوق را جایگزین تکلیف اسلام فقاهتی بکند» و باز در همین رابطه است که می‌توان داوری کرد که «قانون و پارلمان اولین و بزرگترین دستاورد انقلاب مشروطیت بوده است». هر چند که در مشروطیت دوم که پس از استبداد صغیر محمدعلی شاه توسط مجاهدین تبریز و کرمانشاه و جنگجویان ایل بختیاری مادیت پیدا کرد، جایگاه پارلمان و قانون دیگر نتوانست مانند مشروطیت اول مادیت پیدا کند. لذا بدین ترتیب است که اگر «مبارزه پارلمانی مصدق و در ادامه آن تنها دولت دموکراتیک دو ساله مصدق در تاریخ ایران در ادامه همین مشروطیت و بازتولید مشروطیت و فرایند سوم مشروطیت تعریف نماییم، بدون تردید باید داوری کنیم که در تاریخ ایران پدیده تکان دهنده اجتماعی جامعه ایران تا کنون مانند مشروطیت نداشته‌ایم» و در همین رابطه بود که محمد علی شاه قاجار پس از اینکه به کمک قشون روسیه، «تصمیم به حذف انقلاب مشروطیت گرفت»، در نخستین اقدام خود پارلمان مشروطیت را به توپ بست و دستور داد تا «تمامی مصوبات مجلس اول مشروطیت را به زباله‌دان بریزند و نابود کنند» و دلیل این امر همان بود که هم محمد علی شاه و هم‌پیمانان او از جناح شیخ فضل الله نوری تا قشون روسیه خوب می‌دانستند که «مشروطیت از طریق پارلمان و مجلس اول مشروطیت توانسته است ادبیات و فرهنگ و سیاست جامعه آن روز ایران را دگرگون نماید.»

یادمان باشد که در این رابطه «پیش درآمد انقلاب مشروطیت همان جنبش روشنگری منورالفکرهای امثال میرزا یوسف خان مستشارالدوله و میرزا جهانگیر خان شیرازی و ملک المتکلمین‌ها بوده‌اند»؛ به عبارت دیگر اندیشه‌های روشنگر این روشنفکران که همگی در چارچوب «قانون‌خواهی» قابل تعریف بودند، بسترهای «شرایط ذهنی انقلاب مشروطیت را فراهم ساخت» و فرمان مشروطیت (در 14 مردادماه 1285) و افتتاح پارلمان مشروطیت (در تاریخ 13 مهر 1285 در کاخ گلستان با سخنرانی مظفرالدین شاه) همه همه میوه‌های آن شجره طیبه جنبش فرهنگی و روشنگری همان روشنفکران پیشامشروطیت بوده است که آنچنانکه معلم کبیرمان شریعتی می‌گوید در «مقایسه بین شرایط ذهنی انقلاب مشروطیت با انقلاب کبیر فرانسه باید بگوییم متاسفانه باز شرایط ذهنی مشروطیت یک شرایط ذهنی ابتر و سترون بود». چراکه انقلاب کبیر فرانسه با 500 سال کار فکری و علمی و دانشگاهی و حزبی همراه با شرایط عینی اقتصادی سرمایه‌داری و بورژوازی اروپا بود که توانست آنچنان با شکوه مادیت پیدا کند حال اوج فاجعه آنجا است که ما بخواهیم همین شرایط ذهنی مشروطیت و شرایط ذهنی جنبش ملی کردن صنعت نفت را با «شرایط ذهنی انقلاب ضد استبدادی سال 57 مردم نگون‌بخت ایران مقایسه بکنیم». چراکه اگر در تحلیل نهائی «سنتز تمامی شرایط ذهنی و پیش درآمد انقلاب ضد استبدادی سال 57 در نظریه ولایت فقیه خمینی خلاصه نماییم»، برای داوری در این رابطه، «خود این مشت می‌تواند نمایش خروار باشد». چراکه آنچنانکه فوقا هم مطرح کردیم، آبشخور اصلی نظری و ذهنی انقلاب ضد استبدادی سال 57 مردم ایران همین نظریه ولایت فقیه (کتاب ولایت فقیه) خمینی بوده است که شوربختانه از فردای انقلاب بهمن‌ماه 57 بستر و دایره نظری تمامی نهادهای حقوقی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، دانشگاهی و حتی حزبی (احزاب دست‌ساز حاکمیت مطلقه فقاهتی و مهمتر از همه از) قانون اساسی تا لایحه قصاص و حجاب تحمیلی بر زنان ایران و غیره و غیره بوده است؛ که بالاخره همین نظریه «ولایت فقیه» بود که در متمم قانون اساسی 68 هیولای ولایت فقیه خمینی به‌صورت ولایت مطلقه فقاهتی مادیت پیدا کرد. همان ولایت مطلقه فقاهتی که در طول بیش از 41 سال گذشته به‌صورت «هیولای رژیم مطلقه فقاهتی حاکم درآمده است.»

حال سوالی که در این رابطه قابل طرح است اینکه (اگر نظریه ولایت فقیه خمینی را به عنوان تنها مؤلفه ایجابی نظری و ذهنی پیش درآمد انقلاب ضد استبدادی سال 57 مردم نگون‌بخت ایران تعریف بکنیم) کدامین روشنفکر جامعه سیاسی ایران (از چپ چپ تا راست راست از مذهبی تا ملی و غیر مذهبی) بوده که قبل از انقلاب ضد استبدادی 57 به‌صورت جدی کتاب «ولایت فقیه» خمینی را مطالعه کرده باشد؟ چراکه بدون تردید ما بر این باوریم که کتاب ولایت فقیه خمینی (که از سال 46 توسط چند سخنرانی خمینی در نجف مطرح شد) نوک کوه یخی بود که «خمینی توسط آن به دنبال بازتولید و نظام‌مند کردند نظریه مشروعه‌خواهی شیخ فضل الله نوری در راستای به زانو درآوردن مشروطیت و کسب قدرت و حاکمیت بلامنازع خودش بر قدرت سه مؤلفه‌ای جامعه نگون‌بخت ایران بود»؛ و البته بدنه این کوه یخ خمینی زمانی هویدا شد که خمینی در فرایند پساانقلاب 57 در دهه شصت در شرایطی که در راستای نهادینه کردن قدرت مطلقه خود جوی خون در جامعه ایران به راه انداخته بود و با فتواهای سریال خود به قتل عام جامعه سیاسی ایران از زندانیان تا کنش‌گران داخل و خارج از کشور مشغول بود، اعلام می‌کرد: «که همه کسانی که ما کشتیم سبع (حیوان وحشی) بوده‌اند، نه انسان»، بنابراین خمینی از همان آغاز هدفش از نظریه شخصی و فردی ولایت فقیه این بوده است که «نظریه آلترناتیو انقلاب مشروطیت در چارچوب رویکرد آلترناتیوی مشروعه‌خواهی شیخ فضل الله نوری بازتولید کند» بنابراین هر روشنفکر ایرانی از همان آغاز پیشاانقلاب ضد استبدادی 57 با خواندن کتاب ولایت فقیه خمینی می‌توانست به این داوری و قضاوت برسد که چه هیولائی در انتظار مردم نگون‌بخت ایران می‌باشد.

شعار «همه با هم» خمینی در سال 57 که بسترساز موج‌سواری و تثبیت هژمونی او و روحانیت حواریونش بر جنبش ضد استبدادی سال 57 مردم نگون‌بخت ایران گردید، «مولود همان شعار سلبی» او یعنی شعار: «شاه باید برود» بود که بدون تردید اگر «خمینی می‌خواست در سال 57 با شعار ایجابی ولایت فقیه خودش بر اریکه جنبش ضد استبدادی مردم ایران سوار بشود، حتماً و حتماً شکست می‌خورد» و خمینی هرگز و هرگز نمی‌توانست با طرح شعار «ولایت مطلقه فقیه» خودش در سال 57 عکس خودش را در سطح کره ماه قرار بدهد و بر دوش تمامی مردم ایران و جامعه سیاسی و روشنفکران ایران از ملی تا مذهبی و غیر مذهبی سوار بشود و بر مقام کبریای ولایت مطلقه فقاهتی تکیه بزند. همان مقامی که خود او در تعریفش می‌گفت:

«ولی فقیه قدرت خدائی دارد». البته همان قدرت خدائی که «پاسخگوی هیچکس هم نیست»، همان مقامی که خود خمینی در وصف آن می‌گفت: «اگر تمام مردم ایران بگویند آری، اسلام (خودش) بگوید نه، اسلام (خودش) باید انجام بگیرد». همان مقامی که خود خمینی در تعریفش می‌گفت: «حکومت در ظلل ولایت فقیه قدرت ولایت پیامبر اسلام دارد». همان مقامی که خود خمینی در وصف آن می‌گفت: «آنچه که در قانون اساسی در باب قدرت مقام ولایت فقیه مطرح شده است، حداقل قدرت ولایت فقیه می‌باشد نه حداکثر قدرت ولی فقیه». همان مقامی که خود خمینی در تعریف آن می‌گفت: «تنها وظیفه ما اجرای احکام فقاهتی می‌باشد، نه قوانین مصوبه نهادهای مردمی». همان مقامی که خمینی در وصف آن می‌گفت: «که نقد لایحه قصاص سال 59 توسط جبهه ملی به معنای ارتداد این جبهه می‌باشد». همان مقامی که خمینی در وصف آن می‌گفت: «تنها فقیه روحانی حوزه‌های فقهی حق ویژه این کرسی قدرت دارد نه سایر مردم ایران». همان مقامی که خمینی در چارچوب آن معتقد بود که «مقام مطلقه فقاهتی بالاتر از قانون می‌باشد» و بر این باور بود که آنچه که او می‌گوید «باید قانون بشود» و در این رابطه بود که در تابستان 67 با سه خط فتوا هزاران هزار زندانی سیاسی در حال حکم کشیدن را به چوبه‌های دار آویخت بدون آنکه اعلام کند «بِأَی‌ِّ ذَنب‌ٍ قُتِلَت» (سوره تکویر - آیه 9).

باری، در این رابطه است که باید داوری کنیم که «یکی از عوامل شکست انقلاب ضد استبدادی 57 مردم ایران همین رویکرد سلبی پیش درآمد این انقلاب توسط خمینی و جامعه سیاسی و توده‌های مردم ایران، در خلاء رویکرد ایجابی بوده است». صد البته آنچنانکه فوقا هم اشاره کردیم، این انتخاب رویکرد سلبی خمینی در سال 57 (با شعار «همه با هم» حول شعار سلبی «شاه باید برود» که به‌صورت آگاهانه از طرف او انتخاب شده بود) برای آن بود که شعار هیولای ایجابی خود را («ولایت فقیه» را) تحت الشعاع آن قرار بدهد. یادمان باشد، اگر چه نظریه ولایت فقیه خمینی در سال 46 تدوین و مطرح شد، اما رویکرد قدرت‌گرای سیاسی او در راستای آلترناتیو حکومتی و کسب قدرت سیاسی، از «خیزش 15 خرداد آفتابی شده بود» به همین دلیل:

اولاً استارت خیزش 15 خرداد 42 از دی‌ماه 1342 پس از نامه خمینی به شاه و اعتراض او به موضوع حق رأی زنان در انتخابات ایالتی و ولایتی یا انتخابات شهر و استان زده شد (قابل ذکر است که در آن نامه خمینی به شاه نوشت که در قانون انتخابات ایالتی و ولایتی «اسلام بودن» شرط نشده و به «زنان حق رأی داده شده است» و از شاه درخواست حذف این دو موضوع می‌کند) و از بعد از این اعتراض خمینی بود که او با مخالفت با پروژه به اصطلاح انقلاب سفید شاه – کندی (که در آغاز 6 اصل بود و بعداً 9 اصل و 12 اصل شدند) حرکت خودش متمرکز بر اعتراض پروژه به اصطلاح انقلاب سفید شاه – کندی کرد و همین امر باعث بسیج روحانیت در حمایت از رویکرد اعتراضی و سیاسی او نسبت به دربار شد.

ثانیاً با تغییر رویکرد روحانیت از موضوع اول نامه خمینی به موضوع دوم یعنی اعتراض به پروژه به اصطلاح انقلاب سفید شاه - کندی باعث گردید تا «بین جامعه سیاسی ایران و روحانیت شکاف ایجاد بشود». چرا که از سال 1328 (6 سال بعد از کودتای 28 مرداد 32) تا دی‌ماه 41 (که خمینی اولین حرکت سیاسی اعتراضی خودش به دربار با نوشتن نامه فوق به شاه شروع کرد) رهبری و هژمونی تمامی جریان‌های سیاسی، از مذهبی و ملی و غیر مذهبی در دست جبهه ملی دوم و سوم قرار داشت اما از آنجائیکه جبهه ملی در برخورد با پروژه به اصطلاح انقلاب سفید شاه – کندی شعار: «اصلاحات آری، دیکتاتوری نه» مطرح کرد، همین امر باعث گردید تا خود این شعار و رویکرد جبهه ملی (به پروژه به اصطلاح انقلاب سفید شاه – کندی) به معنای نفی اعتراض روحانیت و نفی خیزش 15 خرداد و نفی هژمونی خمینی تعریف بشود؛ و لذا در این رابطه بود که جبهه ملی دوم و سوم و در رأس همه آن‌ها مصدق که در آن زمان دوران تبعید خودش را در احمدآباد سپری می‌کرد، هرگز نه تنها، نه به‌صورت مستقیم و نه غیر مستقیم از خیزش 15 خرداد روحانیت و رهبری خمینی حمایت نکردند، بلکه برعکس با طرح شعار: «اصلاحات آری و دیکتاتوری نه» به‌صورت غیر مستقیم حرکت خمینی و روحانیت و خیزش 15 خرداد 42 را نقد کردند؛ که البته خمینی (پاسخ آن‌ها در سال 59 در جریان نقد لایحه قصاص خمینی توسط جبهه ملی) با «مرتد خواندن جبهه ملی و کافر خواند ن مصدق داد.»

در این رابطه قابل ذکر است که تنها جریان‌های سیاسی که از خیزش 15 خرداد و رهبری روحانیت حمایت کردند، یکی حزب زحمتکشان مظفر بقائی – حسن آیت بود و دیگری مهندس مهدی بازرگان و نهضت آزادی تحت امر او بود و علی هذا از همان زمان بود که «بازرگان و نهضت آزادی تحت امر او سفره خودش را از جریان مصدق جدا کرد و در کنار روحانیت و خمینی قرار گرفت» که البته در جریان لایحه قصاص سال 59 خمینی، همین مهندس مهدی بازرگان در برابر ارتداد جبهه ملی و فتوای کفر مصدق توسط خمینی سکوت کرد و در مصاحبه رادیو تلوزیونی‌اش حمایتش را از لایحه قصاص اعلام کرد (تا سیه روی شود هر که در او غش باشد).

باری، در ادامه همین فاصله‌گیری جریان‌های سیاسی (جامعه سیاسی ایران) از فرایند 15 خرداد حرکت خمینی بود که «حزب توده خیزش 15 خرداد خمینی و حواریون او را یک حرکت ارتجاعی و مخالفت با اصلاحات ارضی و در حمایت با زمین‌داران تحلیل و محکوم کرد و در رادیو مسکو تظاهرات 15 خرداد خمینی و حواریون او را تظاهرات ارتجاعی و آشوب‌طلبانه تعریف و تحلیل کرد»؛ به عبارت دیگر حزب توده در فرایند 15 خرداد حرکت خمینی «طرفدار اصلاحات و اصلاحات ارضی شاه -کندی بود نه طرفدار روحانیت و خمینی و خیزش 15 خردا د» و بدلیل همین عدم حمایت جامعه سیاسی ایران از حرکت خمینی بر علیه پروژه به اصطلاح انقلاب سفید شاه – کندی بود که خیزش اعتراضی خمینی در 15 خرداد سال 42 (در روز عاشورای سال 42 که به‌صورت سنتی دسته‌های عزاداری در تهران و دیگر شهرهای ایران به راه می افتند و البته خمینی و حواریون او از قبل تلاش کرده بودند تا در عاشورای سال 42 یا 15 خرداد سال 42 این دسته‌های عزادری سنتی را به دسته‌های اعتراضی به دربار تبدیل کنند، مع الوصف بدین ترتیب بود که حرکت اعتراضی 15 خرداد 42 در تهران که ثقل این اعتراضات بود از میدان بار، یا میدان قدیم میوه فروشان) شکل گرفت و دسته سینه‌زنی طیب حاجی رضائی (که در کودتای 28 مرداد 32 در حمایت از کاشانی بر علیه مصدق در کنار شعبان جعفری و یا شعبان بی‌مخ وارد میدان شده بود این بار در حمایت از خمینی) وارد میدان شد و در پیشاپیش دسته‌های عزاداری قرار گرفت که (طبق مراسم عاشورای سال‌های قبل این دسته سینه‌زنی تحت هژمونی طیب حاجی رضائی از میدان بار تهران) به سمت بازار تهران حرکت کردند؛ و در بازار تهران با پیوند با دیگر دسته‌های عزاداری به طرف میدان آرک آمدند و پس از حمله به کیوسک‌های تلفن و چند ساختمان دولتی در میدان آرک، این دسته‌ها به طرف دانشگاه تهران حرکت کردند تا بتوانند در آنجا با «جنبش دانشجوئی پیوند پیدا کنند». البته این دسته‌های عزاداری تحت هژمونی دسته طیب حاجی رضائی «در مقابل دانشگاه تهران با برخورد سرد جنبش دانشجوئی تهران روبرو شدند». چراکه جنبش دانشجوئی تهران در پاسخ به شعار حمایت از خمینی اعتراض کنندگان، شعار: «مصدق پیروز است» سر دادند؛ که «خود این شعار جنبش دانشجویی، به معنای اعتراض به آن خیزش بود.»

ادامه دارد