تیتر اول
در حاشیه گفتگوی یراوند آبراهامیان، که اندیشههای در باره مسائل کلان تاریخی، سیاسی، انقلابی جامعه بزرگ ایران میباشد - قسمت پنجم
او در این قسمت از گفتگویش، این رویکرد مردم ایران در خصوص انقلاب 57 که میگویند: «علت شکست رژیم پهلوی در انقلاب سال 57، عدم حمایت آمریکا از رژیم پهلوی میباشد» به چالش میکشد و در خصوص طرح آلترناتیو این رویکرد او میگوید: «باید عنایت داشتهباشیم که آنچه که میتواند یک رژیم را پایدار نماید، بدونتردید حمایت مردم و پایگاه تودهای آن رژیم میباشد، نه سلاح، تانک و توپ و موشک و... و نه حمایت آمریکا و دیگر کشورهای خارجی از آن رژیم.»
معهذا، از اینجاست که آبراهامیان بر این باور است که «از 28 مرداد 32 که امپریالیسم آمریکا و انگلیس و روحانیت داخلی با کودتا بر علیه دولت دکتر مصدق (تنها دولت دموکراتیک تاریخ ایران) این دولت را سرنگون کردند و بهجای آن شاه فراری بر مسند قدرت بازگردانید، شاه از بعد از این کودتا اگر چه توانست قدرت حاکمیت از دست رفته خودش را بهدست بیاورد، ولی در عوض او مشروعیت یا پایگاه مردمی خودش را در جامعه بزرگ ایران از دست داد و هرگز دیگر شاه تا سال 57 که سرنگون شد، نتوانست حداقل مشروعیت یا پایگاه مردمی خود را بهدست بیاورد و بدونتردید در تحلیل نهایی علت و دلیل اصلی سرنگونی شدن شاه همین فقدان مشروعیت مردمی بود.»
پر پیداست که «تا زمانی که حکومتها نتوانند مشروعیت یا پایگاه مردمی خود را بهدست بیاورند، دیگر هیچ قدرت خارجی نمیتواند پایههای آن رژیم را پایدار نماید». البته آن چنانکه در قسمتهای قبل ذکر کردیم، دلیل و علت اصلی که رژیم مطلقه فقاهتی حاکم توانسته تاکنون دوام پیدا کند، از نظر آبراهامیان «همان 5 درصد یا 10 درصد باقیمانده پایگاه اجتماعی این رژیم میباشد» که از نظر ما این رویکرد آبراهامیان، اگرچه درباره رژیم کودتایی پهلوی درست است، اما در باره رژیم مطلقه حاکم، آنچه که باعث گردید این رژیم تاکنون بهمدت 46 سال عمر کند، این بوده که:
اولاً این رژیم در سال 57 از دل یک انقلاب بزرگ تودهای بیرون آمده است.
ثانیاً این رژیم تکیهبر اسلام فقاهتی، تکلیفی، تعبدی و تقلیدی حوزههای فقاهتی دارد که بیش از هزار سال است که بر ذهنیت و ایمان و اعتقاد مردم شیعه ایران حاکم میباشد.
ثالثاً استبداد و اختناق این رژیم توتالیتر سومین عواملی است که در 46 سال گذشته بر جامعه ایران حاکم بوده است.
لذا از اینجاست که آبراهامیان میگوید: «هیچ نشانهای مبنی بر ریزش سپاه پاسداران تنها نیروی یکدست پشتیبان رژیم وجود ندارد. بدونتردید واکنش اجتماعی سپاه به وضعیت فعلی میتواند باعث یک کودتا برای پایان دادن این رژیم بشود. سپاه در واقع یک رژیم نظامی مانند پاکستان و مصر را نسبت به رژیم دموکراسی سکولار ترجیح میدهند». در خصوص این گفته آبراهامیان، باید بگوییم که «رابطه سپاه با رژیم مطلقه فقاهتی حاکم، یک رابطه دوطرفه است، نه یک رابطه یکطرفه، آن چنانکه آبراهامیان میگوید، یعنی، آن چنانکه رژیم مطلقه فقاهتی حاکم برای پایداری خودش بر سپاه تکیه دارد، سپاه هم بهخاطر اینکه یک ارتش ایدئولوژیک است (برخلاف ارتش ملی کشور) نیازمند به ولایت فقیه میباشد. در نتیجه همین رابطه و نیاز دوطرفه بین رژیم مطلقه فقاهتی و سپاه باعث گردیده که در طول 46 سال گذشته سپاه هرگز تن به کودتا بر علیه رژیم مطلقه فقاهتی نداده. برعکس ارتش که گذشته آن نشانمیدهد که در صورت فراهم شدن شرایط حاضر به کودتای بر علیه رژیم مطلقه فقاهتی حاکم میباشد. معنای دیگر این حرف این است که، بهخاطر جوهر ایدئولوژیکی فقاهتی سپاه، حتی اگر این رژیم سرنگون بشود، سپاه جهت صیانت از پایگاه خودش یک حکومت دیگر ایدئولوژیک فقاهتی مانند این رژیم پیدا میکند. همچنین به فرض اگر رژیم مطلقه فقاهتی حاکم هم روزی، روزگاری این سپاه را از دست بدهد، بدونتردید برای صیانت خودش اقدام به ایجاد یک سپاه جدید با همین توان و قدرت میکند و باز در این رابطه است که، رژیم مطلقه فقاهتی پس از 46 سال هنوز نتوانسته ارتش را در سپاه حل نماید یا سپاه را در ارتش حل کند، چرا که میدادند که حاصل این عمل در تحلیل نهایی نابود شدن پایه رژیم مطلقه فقاهتی میباشد. همچنین در همین رابطه است که، این موضوع باعث گردید که علاوه بر اینکه کشور ایران در دوران رژیم مطلقه فقاهتی، تنها کشوری باشد که در جهان داری دو ارتش مجاز میباشد و هزینه سنگین و نجومی در این رابطه بر دوش مردم مظلوم ایران سوار میباشد.
البته آبراهامیان در ادامه گفتار خود به این مطلب هم اشاره میکند و میگوید: «اگر سپاه کودتای نظامی بکند مشکل مشروعیت برای سپاه پس از کودتای بر علیه رژیم فراتر میرود. در نتیجه این امر باعث میگردد که سپاه پاسداران حس کنند که بهتر است که این کار را انجام ندهند و بهتر است که رژیم روحانیت حضور داشتهباشد تا بهعنوان یک منبع مشروعیت عمل نماید». معنای دیگر این گفته آبراهامیان این است که رژیم مطلقه فقاهتی حاکم که بر پایه اسلام فقاهتی دگماتیسم تعبدگرا و تقلیدگرا و تکلیف محور استوار است، هم توسط این اسلام فقاهتی به خود رژیم مطلقه فقاهتی حاکم مشروعیت حداقلی (آن چنانکه آبراهامیان میگوید) پنج درصدی میبخشد، و هم میتواند به عملکرد فاشیستی سپاه مشروعیت بخشد.
آبراهامیان در ادامه گفتگوی خودش دو بار به تبیین و تحلیل خیزش پاییز 1401 میپردازد و میگوید: «خیزش پاییز 1401 تنها یک اعتراض بی شکل تودهای بوده است و از نظر سازماندهی این اعتراضات صورت یک جنبش منسجم در نیامده بودند» او علت این امر را این میداند و میگوید: «گمانم این است که بازار کاملاً چند دسته شده، و همچنان نهادهایی از بازار از رژیم حمایت میکنند. زیرا بسیاری از بازاریان در پس انقلاب توانستهاند، وضعیت اقتصادی مناسبی برای خود دست و پا کنند. و هنوز بخشی از خرده بورژوازی وجود دارد که از نظر اقتصادی به رژیم وابستهاست». در این قسمت از گفتگو، آبراهامیان به موضوع عدم سازماندهی کنشگران خیزش پاییز 1401 میپردازد و آن را بهعنوان یکی از ضعفهای عمده کنشگران خیزش 1401 میداند. او عامل سازماندهی در جامعه ایران بازار میداند. و در خصوص سازماندهی 57 این عامل را مطلق میکند. و بر این باور است که عدم سازماندهی خیزش پاییز 1401 توسط بازاریان، به این دلیل است که از بعد از انقلاب 57 بازاریان به چند دسته تقسیمشدهاند. و از آنجایی که از نظر او بسیاری از بازار در عرصه رژیم مطلقه فقاهتی توانستهاند وضعیت مناسبی برای خود ایجاد نماید، این موضوع باعث گردیده که رژیم حاکم همچنان از حمایت بخشی از خرده بورژوازی بازار برخوردار میباشد. اشتباه عمده آبراهامیان در اینجا در این است که، بازار محور سازماندهی خیزشها چه در انقلاب 57 و چه در خیزش 1401 نیست. او بر این باور است که علت اینکه کنشگران در خیزش 1401 نتوانستند به سازماندهی فراگیر دست پیدا کنند، و از صورت خیزشی بدل بهصورت جنبشی بشوند، این است که بازاریان در خیزش 1401 نتوانستند نقش فراگیری در خیزش 1401 داشتهباشند. زیرا بخشی از خرده بورژوازی بازار همچنان دنبالهرو رژیم حاکم میباشند.
عنایت داشته باشیم که مکانیزم انقلاب 57 شبیه انقلاب مشروطیت نبوده و نیست و این نکتهای است که آبراهامیان به آن توجه نمیکند. فراموش نکنیم که در انقلاب اول مشروطیت بازار نقش محوری در کنار روحانیت مشروطهخواه و جنبش روشنفکران مشروطهخواه که از قبل از مشروطیت تکوین پیدا کردهبودند، داشته است. اما از جنبش ملی کردن صنعت نفت مصدق، در دهه پسا شهریور 20 تا کودتای 28 مرداد 32، دیگر مانند مشروطیت نه بازار و نه روحانیت نقش چندانی نداشتند و این احزاب ملی و سیاسی و دانشجویان و کارگران صنعت نفت بودند، که این بار جایگاه محوری داشتند و همین امر باعث گردید تا برعکس انقلاب اول مشروطیت، نزدیک به چهار سال عمر کرد، جنبش ملی کردن صنعت نفت مصدق آنچنان پابرجا گردید که حتی دربار شاه بهناچار مجبور شد بهصورت صوری از ملی شدن صنعت نفت بر علیه انگلیس حمایت کند. چرا که شاه بهخوبی میدانست که اگر در این رابطه همرنگ جماعت نشود، توسط مردم از پای در میآید، و باز به همین دلیل بود که برای اولین بار در جهان جنبش نفت توانست صنعت نفت ایران را از حاکمیت امپریالیسم انگلیس خارج بکند. معنای دیگر این حرف این است که در قیام ملی کردن صنعت نفت مصدق، بازار و روحانیت برعکس مشروطیت نقش چندانی نداشتند، و همین امر باعث گردید که روحانیت و بخشی از بازار نسبت به مصدق، بهخصوص در جریان 28 مرداد ماه 32 موضع گیری به نفع شاه داشتهباشند.
برای فهم بیشتر این امر بهتر است به موضع گیری کاشانی و بهبهانی و بروجردی بر علیه مصدق و در حمایت از کودتای 28 مرداد توجه بکنیم. البته برای فهم بیشتر موضوع کافی است که خیزش 15 خرداد 42 که تحت رهبری خمینی و بر علیه مشروطیت و ملی گرایان به رهبری دکتر مصدق بود، بر سه پایه بازار و لومپنهای جامعه تحت رهبری طیب حاجی رضایی و بخشی از روحانیت بودند. اما در انقلاب 57 بدونتردید، پایه آن انقلاب کارگران، زحمتکشان، دانشجویان، معلمان، روشنفکران و احزاب سیاسی جامعه بودند که البته از بعد از شهریور 57 بهعلت خلأ رهبری و پر کردن این خلأ توسط خمینی و حواریونش، شرایط رهبری با بدنه و قاعده متفاوت شد که خلأ تشکیلات و رهبری این همه باعث گردید تا بالاخره رهبری خمینی را بپذیرند و عکس او را در سطح کره ماه قرار دهند. بازار در انقلاب 57 تنها تحت رهبری هیئت مؤتلفه به رهبری عراقی و عسگراولادی و غیره بودند، و از بخش راست بازاریان حمایت میکردند.
یادمان باشد که «از 17 شهریور جنبش سراسری کارگران تحت رهبری جنبش کارگران صنعت نفت، ماشین انقلاب را در دست داشتند». ولی باز هم مشکل جنبش کارگری در آن زمان عدم رهبری درون زای دینامیک و عدم سازماندهی همه جانبه داخلی بود، که خمینی با گروه حواریونش یا روحانیت وابسته به خودش، توانست بهصورت یکطرفه و از بالا بهراحتی این خلأ رهبری را برای همه گروههای اجتماعی پر کند.
باری، در ادامه این گفتگو آبراهامیان میگوید: «غیر از انقلاب چین که وقتی که شروع شد، رهبری مائو داشت، بیشتر انقلابها در آغاز بدون رهبر بودهاند». او میگوید: «من معتقد نیستم که رهبران ضرورتاً مؤثر هستند». او میپرسد: «در انقلاب فرانسه چه کسی رهبر بود؟» آبراهامیان میگوید: «سازماندهی در حرکت اعتراضی چیز مهمی است اما رهبری چیز مهمی نیست»، لذا میگوید: «من در اعتراضات پاییز 1401 سازماندهی نمیبینیم.»
در خصوص این قسمت از گفتگوهای آبراهامیان آنچه به وضوح روشن است اینکه «او بین رهبری و سازماندهی در مبارزه دیوار چین ایجاد میکند. البته آنچه مسلم است اینکه او هم رهبری و هم سازماندهی بهصورت انطباقی و تکوین یافته از بالا تبیین میکند، نه تطبیقی و تکوین یافته از پایین». پر روشن است که اگر آبراهامیان رابطه رهبری و سازماندهی در مبارزه توده بهصورت تطبیقی و دینامیکی تکوین یافته از پایین مطالعه میکرد، اینچنین در خصوص رهبری (بهعنوان مصداق) بر رهبری چین و مائو که از بالا توسط حزب کمونیست و رهبری مائو تشکیلشده، تکیه میکند. در خصوص رهبری انقلاب کبیر فرانسه، او نمیتواند با رویکرد مکانیکی رهبری دینامیک انقلاب کبیر فرانسه را ببیند. بهعبارت دیگر اگر جنبش و خیزش بهصورت دینامیک و تطبیقی و خودجوش و خودسازماندهی با رهبری جمعی تکوین یافته از پایین شکل بگیرد، دیگر نیازمند به رهبری و سازماندهی مکانیک تکوین یافته از بالا نیست.
«در خیزش پاییز 1401 آنچه وجود نداشت مبارزه دینامیک خودجوش و خودسازمانده و خود رهبری جمعی تکوین یافته از پایین بود. بی شک همین موضوع باعث شکست این ابر خیزش گسترده گردید.»
ادامه دارد