سنگ‌هایی از فلاخن: سلسله بحث‌های تئوریک در باب «آزادی و دموکراسی» -  قسمت صد و یازده

«حقیقت دموکراسی»، «حقیقت سوسیالیسم» و «حقیقت جامعه مدنی»

 

در چنین جامعه‌ای در تحلیل نهایی «حاکمیت و قدرت سیاسی بر حسب ضرورت توسط شوراها و نهادهای دموکراتیک و دینامیک تکوین یافته از پایین تعیین می‌شوند» چراکه اگر در چنین جامعه‌ای «قدرت سیاسی دموکراتیک و انتخابی وجود نداشته‌باشد امکان ایجاد حقوق شهروندی برابر برای همه آحاد جامعه در بستر قانون و قوانین دموکراتیک مادیت پیدا نمی‌کند.»

23 - با بسته شدن حسینیه ارشاد توسط ساواک رژیم کودتایی و توتالیتر پهلوی و تعطیلی جنبش روشنگری ارشاد شریعتی و به‌خصوص رحلت زود هنگام معلم کبیرمان شریعتی و با انتقال قدرت از رژیم کودتایی و توتالیتر پهلوی به رژیم مطلقه فقاهتی حاکم توسط انقلاب ضد استبدادی جامعه نگون‌بخت ایران «پروژه تطبیقی دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای شریعتی در جامعه ایران به‌صورت ناتمام باقی‌ماند.»

علی‌هذا «ناتمامی سه پروژه انطباقی و دگماتیستی و تطبیقی جامعه مدنی و دموکراسی و آزادی در کشور ایران باعث گردیده که در جامعه امروز ایران پرونده جامعه مدنی و دموکراسی و آزادی همچنان گرفتار هولناک‌ترین استبداد (دو مؤلفه‌ای سیاسی و دینی رژیم مطلقه فقاهتی حاکم) باشد». آنچنانکه باید داوری کنیم که پس از 150 سال حرکت تحول‌خواهانه جامعه بزرگ ایران همچنان” جامعه مدنی و دموکراسی و آزادی و برابری گرفتار تونلی هستند که در انتهای آن نوری پیدا نمی‌شود». در نتیجه این همه باعث شده‌است که:

اولاً جامعه امروز ایران به‌لحاظ سازمان‌یابی هنوز صورت بی‌شکل و توده‌وار دارد.

ثانیاً جامعه امروز ایران هنوز یک جامعه تحت کنترل صاحبان قدرت سه مؤلفه‌ای سیاسی و اقتصادی و معرفتی حاکم یا زر و زور و تزویر می‌باشد.

ثالثاً جامعه امروز ایران هنوز گرفتار هولناک‌ترین انواع تبعیض‌ها و نابرابری‌ها (اعم از تبعیض جنسیتی، تبعیض قومیتی، تبعیض مذهبی و فرهنگی و زبانی، تبعیض اجتماعی، تبعیض سیاسی، تبعیض طبقاتی و اقتصادی و تبعیض نژادی و غیره) می‌باشد.

رابعاً در جامعه امروز ایران هنوز جنبش‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه و حکومت قانونی نتوانسته‌اند جا بیفتند و نتوانسته‌اند در اعماق زندگی اجتماعی مردم ایران رسوخ بکنند.

24 - «تحقق دموکراسی در جامعه در گرو توازن قوا است». مقصود از توازن قوا در جامعه «توازن قوا بین بالایی‌های حاکمیت و پایینی‌های جامعه است». بدون‌تردید «مبنای توازن قوا در پایینی‌های جامعه در بستر شرایط ذهنی بر پایه آگاهی‌گری و سازمان‌یابی تعریف می‌شوند» به‌بیان‌دیگر «بدون آگاهی‌گری و سازمان‌یابی هرگز توده‌ها از پایین نمی‌توانند با بالایی‌های قدرت به توازن قوا دست پیدا کنند» و در رابطه «با آگاهی‌گری و سازمان‌یابی مردم و آحاد اجتماعی باید عنایت داشته‌باشیم که مردم و آحاد جامعه تنها در بستر پراکسیس سیاسی – اجتماعی – صنفی زندگی روزمره خودشان است که می‌توانند به آگاهی‌گری و سازمان‌یابی مشخص و کنکرت دست پیدا کنند.»

البته در خصوص توازن قوا در جامعه ایران باید عنایت داشته‌باشیم که این موضوع «نه‌تنها مشمول دوران مبارزه جامعه مدنی جنبشی با حاکمیت در مناسبات سرمایه‌داری رانتی و نفتی و فقاهتی حاکم می‌شود بلکه حتی در زمانی که جامعه جنبشی دینامیک هم حاکم بشود و پروسه تکوین دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای در جامعه شکل بگیرد، باز آنچه که حتی خود نظام دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای را تضمین و گارانتی می‌نماید همین توازن قوا بین مردم و حاکمیت یا قدرت سیاسی منتخب خودشان می‌باشد.»

آنچنانکه در این رابطه می‌توانیم بگوییم که به موازات اینکه «حتی در نظام دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای جامعه و مردم توازن قوا با حاکمیت منتخب خودشان هم از دست بدهند شرایط برای شکست خود نظام دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای هم فراهم می‌گردد». بدون‌تردید علت اینکه «هر گونه دموکراسی تکوین یافته از بالا نمی‌تواند در جامعه ایران نهادینه بشود» به‌بیان‌دیگر «علت اینکه هر گونه دموکراسی تزریق شده از بالا در هر جامعه‌ای محکوم به شکست خواهد بود به‌دلیل همین عدم توازن قوا بین جامعه و حاکمیت می‌باشد» چرا که «بزرگ‌ترین خودویژگی دموکراسی‌های تکوین یافته از پایین (برعکس دموکراسی‌های تزریق شده از بالا) در این است که شرایط اجتماعی برای توازن قوا در اینگونه دموکراسی‌ها بیشتر فراهم می‌شود» و صد البته «علت اصلی شکست دموکراسی تکوین یافته از بالا (در دولت مصدق) در جریان کودتای 28 مرداد 32 عدم سازمان‌یابی جامعه ایران و در ادامه آن عدم توازن قوا بر پایه آگاهی و سازمان‌یابی جامعه بزرگ ایران با حاکمیت سازمان‌یافته و تا بن دندان مسلح رژیم کودتایی پهلوی بود.»

بی‌شک اگر در سال‌های 29 - 32 جامعه ایران می‌توانستند از پایین سازمان‌یابی بشوند با نهادینه شدن دموکراسی در جامعه ایران در آن شرایط دیگر امکان کودتای امپریالیستی و درباری و ارتجاع مذهبی حوزه‌های فقاهتی در 28 مرداد 32 شکل نمی‌گرفت. و همچنین علت شکست انقلاب اکتبر 1917 روسیه این بود که اگر چه شعار لنین و بلشویک‌ها در آغاز «انتقال تمام قدرت به شوراها بود» اما در عمل (در راستای نهادینه‌کردن قدرت توسط لنین و بلشویک‌ها) این حزب بلشویک بود که از پایین تمام قدرت را در خود گرفت و از انتقال قدرت به شوراهای خودجوش (که فاعل اصلی انقلاب اکتبر بودند) جلوگیری کردند. در نتیجه «آن شوراهای خودجوش سراسری عامل و فاعل انقلاب اکتبر و در ادامه آن جامعه روسیه نتوانستند به توازن قوا با حاکمیت دست پیدا کنند.»

آیزاک دویچر می‌گوید: «علت اینکه پس از انقلاب روسیه لنین و بلشویک‌ها دموکراسی در جامعه روسیه را به چالش کشیدند و آن را نفی کردند، این بود که آن‌ها پس از آنکه در روسیه انقلاب شد دریافتند که اگر بخواهند موضوع ادامه انقلاب را به رأی گیری بگذارند، شکست خواهند خورد و اگر آن‌ها هم شکست بخورند شاهد حمام خون خواهند بود و همه بلشویک‌ها یا کشته می‌شوند و یا به زندان می‌افتند. لذا در پی این موضوع بود که آن‌ها تصمیم به تعطیلی دموکراسی در روسیه گرفتند و عدم مراجعه به آرای مردم را مترقی اعلام‌کردند.»

خلاصه اینکه در تحلیل نهایی «عدم توازن قوا بین جامعه روسیه با حاکمیت سازمان‌یافته باعث ظهور هیولای استالینیسم در اتحاد جماهیر شوروی و در نهایت باعث فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق در دهه آخر قرن بیستم گردید». علی ایحال از اینجا است که باید بگوییم «علت شکست انقلاب اکتبر روسیه را باید در قربانی کردن دموکراسی توسط لنین تحلیل بکنیم.»

آنچنانکه روزا لوگزامبورگ هم در این رابطه در جزوه انقلاب روسیه در همان زمان نقدهای خودش را به لنین اعلام‌کرد. یادآوری می‌کنیم که انتقادهای روزا لوگزامبورگ در جزوه انقلاب روسیه در رابطه با آزادی‌های سیاسی و دموکراسی و اهمیتی که آزادی‌های سیاسی و دموکراسی برای تکوین سوسیالیسم مارکسی مطرح کرد، عبارتند از:

الف – اگر دموکراسی برای بورژوازی محدود بکنیم آیا آزادی بیان و آزادی مطبوعات برای جامعه محدود نمی‌شود؟ معنای دیگر این سؤال روزا لوگزامبورگ این است «اگر بخواهیم دموکراسی را برای هر بخش از جامعه محدود بکنیم این محدودیت به همه بخش‌های جامعه تسری پیدا می‌کند.»

ب – اگر قرار است که طبقه کارگر رشد پیدا کند این طبقه تنها در بستر دموکراسی رشد می‌کند بنابراین حتماً این طبقه باید دموکراسی را تجربه بکنند، به‌عبارت دیگر «اگر به نام نجات انقلاب روسیه، آزادی بیان و مطبوعات در کشور روسیه توسط لنین و حزب بلشویک محدود بشود، رشد طبقه کارگر روسیه هم دچار محدودیت می‌شود.»

باز در همین رابطه بود که آنتونیو گرامشی در خصوص جایگاه دموکراسی در حرکت سوسیالیستی می‌گوید: «مارکسیست‌ها باید بدانند که در جوامعی که در آن دموکراسی برای مردم خیلی مهم است، نمی‌توانیم به مردم بگوییم بیایید علیه حکومت قیام بکنید.»

ادامه دارد

نشر مستضعفین 199 - اول بهمن ماه